**ح انقدر که دردش شديده خودش تو خونه به خودش آمپول ميزنه. اونم چه طوری؟ سرپا و با چی؟ با « آب ليمو »؛ به جای الکل!!! يا به قول خودش الی کوول....اون روز که اومده بود بهيارمون نبود که دارو بده .داروها رو من وخانم سرايدار بهش داديم....بعدش گفتيم حالا آمپول چی؟ گفت : بابا خودم ميزنم...فقط الکل بدين.....ديدم رفت تو اتاق تزريقات و خيلی استادانه سر پوکه ی امپولو شکوند و خيلی خوب ! هواشو خالی کرد ( نصف بيشتر دارو رو ريخت بيرون) و همون جور سرپا داشت به خودش آمپول ميزد که گفتم بده من بزنم ...حالا اينجا نمی خواد خودتو به کشتن بدی...ديدم ميگه يووخ بابا !!!!!!! بعدم خيلی سريع و سيم ثانيه  در پوزيشن ايستاده امپولو فرو کرد به خودش و ...رفت...
خلاصه که هر هفته ای يه بار ح بايد بياد درمونگاه و اگه نياد نميشه و هی ميگه فارسی بيلميرم فارسی بيلميرم وقتی باهاش حرف ميزنم.....بعدش يواشکی و موذيانه من که دارم دارو می نويسم ميگه: شهر شما خيلی قشنگه ها......منم حرصم ميگيره ميگم بهش :چی شد ؟؟ چی شد؟؟ تو که فارسی بيلمير بودی؟؟؟ اونم می خنده الکی!!!

** عشق می کنم وقتی به جعفر ميگم :« دختر موطلائيت چطوره؟» و اون ميگه: « خوبه . گريه ميکرد ميگفت منو ببرين دکتر! » .....

** زينب . س . خانوم ۴۵ ساله ی کمی چاقی که به مدت يک ماه سرفه ی مزمن داشت . سرفه هايی که به درمان ضد حساسيت و انتی بيوتيک های معمول پاسخ نميداد. چندين بار به عنوان مريض مشکوک به سل پيگيری شد ولی نمونه خلط  درستی نداده بود. عکس قفسه سينه و آزمايشات درخواستی همه طبيعی بودند . فقط يک تيتر پايين تر از حد معمول رايت داشت. با آقای دکتری که تو مبارزه با بيماريهاست صحبت کردم قرار شد بهش آنتی بيوتيک وسيع الطيف بدم و چی؟ يک دوره درمان تب مالت!!!!! به عنوان تب مالت مزمن!!!  دفعه بعد که خواستم ببينمش؛ دوباره شرح حال ازش گرفتم....و اين بار به اين نکته توجه کردم که می گفت هر از گاهی درد معده هم دارم.......يه دوره درمان G.E.R.D (يه بيماری که با برگشت يا ريفلاکس محتويات اسيدی معده به مری همراهه)  واسش شروع کردم و دو هفته بعد که پيگيری کردم بهورز گفت که کاملا سرفه هاش برطرف شده و علائمی نداره!!!!!!!!!
حس خوبی بود شنيدن اين خبر....يه جورايی خوب بود....برخلاف خيلی وقتا که تو تشخيص در می مونم...مثلا مثل اون وقتی که نميتونم  اگزودای حلق بچه ی ۱۴ ماهه رو يه تشخيص قطعی واسش بذارم......واسه همين اين موضوع بهم آرامش خيال خاصی داده بود و يه حس خرسندی از اينکه اه؟ اين مريضو من کاملا خوب کردم! بابا خوب تازه کار طرحی ام ديگه !

** تُختان واسم گوجه و بادمجون و انگور آورد. تختان کيه؟ تختان همون قيز خانوم. ج. هست که هميشه با درد مچ دست مياد و به داروهايی که ما تو مرکز داريم جواب نميده و عکس راديولوژيش نرماله و سابقه ی ضربه به دست رو ميده و بر خلاف زينب . س. خوب نميشه!!!! تا من خيالم راحت شه و هميشه ميگه:« توختام اورام» يعنی خوب نشدم..و صداش خيلی خيلی بلنده و مرکزو ميذاره رو سرش هميشه و ..من اون اوايل نمی تونستم بفهمم چی ميگه و فکر ميکردم ميگه تختان وره.....و اسمشو گذاشته بودم تختان و اين اسم تو مرکز روش موند....توختان اومد...توختانو ديدم...توختان دستش خوب شد؟؟  و......خلاصه پريروز که اومده بود هی بلند بلند بازم ميگفت تختام اورام..توختام اورام....و انقدر شلوغ کرد که نذاشت درست معاينه اش کنم و...
فرداش يعنی ديروز که واسه بهورزا کلاس گذاشته بودم يه لحظه يک سايه ی تختانی از درز در ديدم و گفتم واااااااااااااااااااااااااااااااااای تختان اومد؟؟؟ که ديدم خيلی بی سر و صدا رفت
بعد که کلاس تموم شد خاونم .... اومد و گفت تختان با اون درد دستش واسمون گوجه بادمجون اورده....ميگه من هر روز شما رو عذاب ميدم ..بهتون زحمت ميدم.....خلاصه که تختان مريض با مراممونه و قراره بره زنجان پيش متخصص...
..

** راستی اسم واقعی تختان خيلی بامزه است مگه نه؟؟  : « قيز خانوم»

** فکر ميکنم يکی از درست ترين تصميماتی که تو زندگيم گرفتم اين بود که طرحمو اومدم اينجا....شايد خيلی جای بدی باشه...شايد امکاناتش زير صفر باشه....شايد تا نزديک ترين بقالی ۲۰ ديقه فاصلش باشه..شايئ من نتونم درست کار کنم...شايد آدمهايی هم باشن که بهم بددهنی کنن و بگن وظيفته که تا فلان ساعت بشينی اينجا در صورتيکه اينطور نباشه....شايد شبا که ميرم مريض ببينم قورباغه ها هی جلوی پام بپرن و کرم های بزرگ بزرگ يا مارهای کوچيک کوچيک!! ببينم....شايد به قول اون دوست «يه دختر تنها توی روستا؛ ضايع باشه »...اما من الان راضيم....
البته احتمالا اين روند زندگی من تا يک ماه ديگه تغيير کنه بالکل.....اما من اينی که الان هست رو دوست دارم...زياد....دلم واسه ح و تختان و دختر موطلايی جعفر و همه ی پسر بچه هايی که ميان و همه ی دختر بچه ها و همه ی مريضام تنگ شده همين الان!!! ( اين ديگه انگار دروغ بود!!! )

**  س.م. اومد و گفت : دندونامو کشيدم چرک کرده...نگاه کردم ديدم....ووووی!! چه افتضاحی ! همه دندونا رو کشيده از دم به طرز فجيعی با داغون کردن لثه و يه دندون رو نصفه کشيده..گفتم کی اينا رو کشيده؟ ميگه: دکتر! ميگم دندونپزشک؟ ميگه آره! ميگم کجا؟ ميگه خونمون! ميگم اومد خونتون؟ ميگه: دوستمه آره....اومد دستم که چی شده سريع اسمشو پرسيدم و فهميدم همونيه که بدون مجوز مياد و بچه ها رو ختنه ميکنه و دندون ميکشه و هميشه عوارضش يعنی عفونت لثه گريبان ما رو ميگيره...گزارش کردم شبکه و بهورزو فرستادم بره دنبالش که گفتن نيست و از س تعهد گرفتم که ديگه اونو تو خونه اش راه نده واسه اين کارها!! يک تعهدی گرفتم که نگو!!!!

** بهش ميگم اين دندونو چرا نصفه کشيده؟؟ ميگه اونو گذاشته بمونه ...گفته از دماغته اون دندون!!!!!!!!!!!!! ( به حق چيزای نشنيده! حق نداشتم تعهد بگيرم؟؟ الانه که آمار ايدز و هپاتتيت بره بالا )

** از سالی که اين وبلاگو دارم تا الان خيلی خيلی خيلی تغيير کردم.....هر آدمی اينجوريه....شايد نه تغييرات مثبت که حتی منفی! اما سبک نوشتنم هم تغيير کرده...تنها چيزی که از اون دختر سالهای قبل مونده اين جمله است که بالای لينکهام نوشته بودم....دوستای خوشگل من؛ دوسشون دارم!! چند وقت پيش خواستم پاکش کنم...اما گفتم بذار بمونه . اين تنها اثری که از دختر سالهای قبلم مونده هم نره تو آرشيو!

/ 5 نظر / 11 بازدید
علیرضا

سلام... حالا باید گفت خانوم دکتر سلام... ما از اون مریضهایی هستیم که میاییم پیشت اما نه برای اینکه بهمون آمپول بزنی... میاییم چون دختر اردیبهشتی بودی و حالا... راستی ... احساس میکنم اونجا زندگی جریان داره .... همون چیزی که داره یادم میره.... مثل همیشه شاد باشی و همیشه عاشق

رضا

قيز خانم... يعني دختر خانم... دستهاي انسان... توي چند تا شغله كه مي تونه شادي بخش دلهاي مردم بشه... يكي اش... پزشكيه... :) خيلي خوبه كه فرق كردي... :) يادت نره... هيچ نشاطي... واقعي تر از وقتي نيست كه آدم... كار مفيدي براي ديگري انجام داده باشه... و هيچ چشمي دوست داشتني تر از چشم دختركي نيست كه به تو لبخند مي زند... و هيچ آدمي مهمتر از آدمي نيست... كه دل دختركي برايش تنگ شود... :)

mina

سلام گلم :******* خيلی خيلی خوشحالم که حالت خوبه و خوشحالی و از جايی که هستی راضی هستی :)

گل بی خار

شدی یه چیزی شبیه پزشک دهکده ... سلام مهربون آجی .... انقدر متنون نوشتی که آدم بیشتر دوست داره بخونه تا اینکه نظر بده .. ولی متغیرهای شخصیتی آدم رو قبول دارم .. داریم بزرگ میشیم دیگه ... ولی خاطرات بامزه ای که تو نوشته های سالهای قبلمون میبینیم واقعا لذت بخشه .... دلتو شاد نگه داریها

maryam

من چقدر دلم برات تنگوليده بود؟:*.....حميده ای با بادمجانهای تختان من اگه بودم يه خورش بادمجان درست می کرررردم.:*