عصر یک روز زمستونی بود.. بعد از ظهری بودم. از مدرسه اومدم خونه؛ مادرم نبود و پدرم تو اتاق کتاب می خوند.خواهرم کلاس کنکور بود شاید هم تو اتاق در بسته اش درس می خوند.  انگار قبل از اینکه سلام کنم پرسیده بودم مامان کجاست؟ و پدرم گفت :حالا که من اینجام . همش مامانت؟ خونه تاریک بود و دلگیر. زمان جنگ بود. تلویزیون برنامه کودک نداشت. و من رفتم به حیاط؛ صدای چرخیدن کلید توی قفل اومد. قبل از اینکه مادرم در رو باز کنه ؛ بازش کردم و گفتم سلااااااااااااااااااااااااام. با شوق و ذوق. مادرم اما از دیدنم خوشحال نشد. نبوسیدم . و دعوام کرد که چرا سر کلاس تو مدرسه شیطنت می کنم. که چرا معلمم از دستم شاکیه ؟ که چه خبرمه؟ و رفت تو خونه. چغولیمو پیش بابام کرد و بعد باران سرزنش ها بود و من بودم و……  و من  بودم و  تنهایی  بود و کودکی ای که اصلا خوب نبود ……. 
اما  هنوز دوستش دارم. کودکی ام را. معلمم را. مادرم را و پدرم را.  و یاد های خانه دلگیر و تاریک را در ان عصر زمستان.

/ 70 نظر / 27 بازدید
نمایش نظرات قبلی
mahan

salam khaterat jalebi bod rasti shoma alan chiakr mikonid?> in idi mano mamnon mahan_metalbaz2000 man daneshjoam

عسل تلخ

چقدر قشنگ بود !!!! [تعجب] چرا تو هم دیگه نمی نویسی ؟ من بعد از صد سال برگشتم اما انگار هیچ کس نمونده :( 

باران

سلام خیلی قشنگ بود اکثر انسان ها همیشه دوران بچه گی شان را دوست دارن چه خوب و چه بد[گل] خوشحال میشم به من هم سری بزنید[گل][لبخند][گل]

ارديبهشتي

منم يه ارديبهشتي‌ام به من سر بزنيد خوشحال ميشم[قلب] در ضمن مطالب خوبي داشتيد بهتون تبريك مي‌گم[گل]

منا

برای اولین بار اومدم اینجا ولی بیشتر مطالب رو خوندم خیلی قشنگ بود از طرز نوشتنتون خوشم اومد امیدوارم بازم بنویسید

سایه

سلام جالب بود امیدوارم به م هم سربزنی [لبخند]

نيما

تو که می خوانی بدان که هنوز دوستت دارم و به خاطر توست که هنوز می نویسم روزی که جهان خواست بایستد بگو به گونه ای از چرخش بماند که من در نزدیک ترین فاصله از تو مرده باشم .... "فخری برزنده"

منیر

سلام میکنم ب همه کسایی ک دل گیرن چیزی ندارم بگم فقط دلم گرفته نبار باران....لعنتی نبار... امشب با دیگری بیرون است سرما میخورد..........................

محدرضا

سلام قشنگ می نویسین. نوشته هایتون روان و صمیمیه خیلی دوست دارن خوندنشونو همیشه موفق باشین