تب از درون!

اون موقع ها که می رفتیم بیمارستان؛ موقع شرح حال گرفتن  از مامان هایی که بچه هاشونو می آوردن؛ می رسیدیم: تب هم داشته؟؟ می گفتن : این جوری که نه؛ اما( تب از درون) کرده .....  و چقدر ما به این اصطلاح  مرسوم اونجا می خندیدیم....تب از درون!!!!!!!!
حالا خودم؛ اینجا؛ تب از درون دارم!!!!!!!! کی بند میاد این تب و این کابوس کی تموم می شه؟؟ روزهای بدی رو می گذرونم.

یکی از وظایف یک پزشک عمومی طرحی ؛ رسیدگی به بیماران طرح روان و بیماریابی طرح روان و رسوندن داروها به موقع به دستشون و ..... هست. طرح خوب و جالبیه ... اما نواقصی هم داره که یکی از اونا اینه که طرف مثلا نان کیس اپی لپسیه و ۲۰ ساله که دارو می خوره و از ۲۰ سال قبل به این طرف دیگه نرفته پیش متخصص که یه بررسی دوباره بشه شاید دوز داروش کم بشه یا شاید قطع بخواد که بشه ...یا اینکه اصلا بهش نگفتن این دارو عارضه اش فلانه اگه مثلا فلان علامتو داشتی حتما مراجعه کن... به صرف اینکه دوشنبه ها دکتر میاد و دارو هم که رایگانه میاد و همون داروها رو هی ادامه می ده....مریضی داشتم که کلوزاپین می خورده از دو سال قبل ؛ اما حتی یه بار هم CBC چک نکرده بوده ...
یا اینکه یه دختر ۲۵ ساله مریضم بود تو یکی از روستاها که ۵-۶ ساله که بوده خر به سرش لگد زده اینم دچار تشنج شده از اون موقع به بعد ..کاربامازپین می گرفته با فنی توئین ....دختر دپرسی بود ..هر از گاهی هم دچار تشنج می شده تره مور هم داشت...به خاطر فنی توئینه هیرسوت هم بود....ضعف و بی حالی هم داشت که من جیغ و داد کنان گفتم یعنی چی تا حالا یه آزمایش خون ندادی وقتی کاربامازپین می خوری ... فرستادمش آزمایش چیزی البته نداشت ولی خب ... به هر حال بابای دختره هم راضی نمی شد ببرتش زنجان پیش نورولوژیست...
چی بگم؟


یه زمانی کارم این بود که هر از گاهی دو سه ماه در میون به دوستم بگم:( با هیجان)
ـ آناهیتا...دیشب می دوووووووونی چی شد؟؟؟؟
ـ نه نه ...چیییی شد؟؟
ـ دیشب صدای تیشه از بیستون نیامد...... گویی به خواب شیرین فرهاد رفته باشد!!!!!

و بعد می ذاشتم این ماجرا فراموش بشه تا دو سه ماه دیگه دوباره تکرارش می کردم تا اینکه چن وقت پیشا بعد کلی حرف زدن تلفنی و از هر دری سخنی و اینا ؛ بالاخره راضی شدیم و گوشیو گذاشتیم....بعد یه دیقه دیگه من دوباره شمارشو گرفتم و :
ـ وای وای وای!! یادم رفت بگم.... اگه گفتی دیشب چی شد؟ نمی دونی که!!!!!!!!
ـ چی؟؟  چیییییی؟؟؟؟ چی شد ؟ چی شد؟
ـ دیشب صدااااااای تیشه از بیستون ..........!!!!!!!!!
( ای آناهیتا همیشه در تله ی من گیر می افتادی...البته یه بار هم خودم تو تله گیر افتادم!)


خدایاااا کمک کن..


/ 13 نظر / 55 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سورنا

سلام دختر ارديبهشتی عزيزم قربونت برم ميدونم چه حالی داری...من اين حال رو سر امتحان علوم پايه و پره انترنی که يک صدم رزيدنتی هم اهميتی نداشت کشيدم...اما اين روزهام بالاخره تموم ميشه...گور پدر امتحان های تموم نشدنی پزشکی...مواظب خودت باش دخترم

پيام

سلام.تب درون .من هم همين حرفهای سورنا البته با حذف حرفهای زشت آخرش اوا من چقدر مودب و پاستوريزه هستممن هميشهی که اورولوژی بودم از اين مردايی خوشم ميومد که می گفتن پاسپورتشون بزرگه

سعيد

لطفاْ این کامنتو بعداْ بخون: سلام٫ خوبی٬ چطوری؟ چه خبرا؟ آره٬ اين جوری... راستی٬ اگه گفتی ديشب چی شد؟!

نگارنده

وای دختر ارديبهشتی جونم اميدورام اين کابوس زودتر تموم شهغصه نخور ما همگی درک می کنيم که چی می گی راستی عجب دختر ارديبهشتی شيطونیاز این ایهام خواب شیرین خیلی خوشم میاد!

نگارنده

تب درون زودتر تموم شوخودم هم گرفتارشم!!!!البته با شدت کمتر!!!!

امید

ببين من وقتی تب از درون می گيرم يه کفسول آمپی سيرين می خورم با می رم پيش هاجر خانوم پرسيرين می زنم کار تموم ميشه.امتحان کن بد نيس.من الان دو تا کفسول دارم می خوای؟.... بد دردیه عاشقی باباجون...بد دردیه...

دختر ارديبهشتی

دکتر جان تب ؛ تب امتحانه!!!

رضا

که شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد هان ای ناقلا

هيچ کس

چه اصطلاح باحاليه ... تب از درون ...

نازی

مجبور شدم ويلاگم رو عوض کنم livingonwind.persianblog.ir