ـ اصلا خدا واسه چی ما رو به دنيا آورد؟
ـ .......
اين سوالو دختر بچه ی ۴ ساله ی شاد و بی غمی می پرسيد از اطرافيانش...و صبح به صبح می نشست رو اولين پله ی خونشون و در حاليکه تو يه دستش يه سيب زرد بود و تو دست ديگه اش يه خيار و متناوبا يه گاز به اين ميزد و يه گاز به اون؛ با خودش فکر ميکرد که حتما خدا خيلی خيلی دوستش داره که اونو آورده تو اين دنيا و اون می تونه رو پله ی حياطشون بشينه و سيب و خيار بخوره و چقدر خدا خوبه و چقدر خدا اونو دوست می داره و چقدر همه چی خوب بود.....

ــ ببينم؛ عشق يعنی چی؟
ــ اااممم...يعنی دوست داشتن زياد..بيش از حد...
اين سوالو همون دختر بچه وقتی که ۷ سالش شد از خواهر۱۵ ساله اش میپرسيد..دختربچه شيطان با موهای ژوليده ی شونه نشده که در حاليکه تاب سواری ميکرد تو پارکينگ؛ به اين فکر ميکرد که چه دوست داشتنی می تونه اونقدر زياد و بيش از حد باشه که بهش بگن عشق....

حالا هنوز دختره نمی دونه که خدا چرا به دنيا آوردتش...آيا خدا دوستش داره و چرا هيچ وقت دوباره نتونسته لذت گاز زدن به يه سيب زرد رو اونطور حس کنه....و حتما خدا اونو دوست نميداره و همونطور مثل معلمهاش که بعضی بچه ها رو بيشتر دوست ميداشتن حتما خدا هم اونو گذاشته ته کلاسش و حتما اصلا خدا از اون بالا نميبينه اونو که اين پايين اون ته تها افتاده.....و هنوز موهاش شونه نشده است و هنوز نمی دونه که عشق يعنی چی و هنوز نميدونه که  دوست داشتن بايد چطور باشه...و هنوز نمی دونه که حتما نبايد وقتی کسی رو دوست ميداره انتظار همونقدر دوست داشتن رو داشته باشه و هنوز دنبال عشق ميگرده و هنوز جواب هيچ سوالی رو پيدا نکرده...


امروز داشتم فکر ميکردم که سال ۸۳ چه جور سالی بود واسم؟بعد به اين نتيجه رسيدم که کل ۲۴ سال عمرم يه طرف و اين ۲۵ سالگی عجيب يه طرف..واقعا سال عجيبی بود . پر بود از اتفاق...الان که فکر ميکنم ميبينم تمام احساسات و عواطف و افکاری که ۲۴ سال مونده بود تو وجودم يهو بارز شد..جسارتها و بی پروايی هايی کردم که حتی تو خواب هم نمی ديدم اين کارها از من بربياد...گاه فکر ميکنم آدم روزهای ۷ ارديبهشت...۱۰ شهريور....۲۱ آبان....۱۰ دی و ۲۴ اسفند من بودم؟ واقعا من بودم؟ هيچی نمی فهمم.....

و باز هم اينکه:

                                         دوست دارد يار اين آشفتگی
                                        کوشش بيهوده به از خفتگی
 بدرود.

/ 38 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
abreordibehesht

پس ۲۵ سالگيت مثل ۱۸ سالگی من بود. ۲۲ مهر ۸ آبان ۲۷ اسفند ۲۹ اسفند ۲۲ فروردين ۲۴ فروردين ۲۲ تير ۱ مرداد ۲۶ آبان ۱ آذر ۵ آذر...

چوپانان ابر

سلام خدا هر کی رو دوست داره بيشتر از بقيه بهش سختی ميده اگه کسی هم خدا رو دوست داشته باشه حتی تو ۲۱۱ هم خدا بيشتر از اون چی که فکر می کنيم دوست داره

چوپانان ابر

سلام خدا هر کی رو بیشتر دوست داشته باشه بيشتر از بقيه بهش سختی ميده اگه کسی هم خدا رو دوست داشته باشه حتی توی ۲۱۱ سالگی هم خداشو بيشتر از اون چی که فکر می کنيم دوست داره

بردیا

خيلی دلم ميخواد بدونم اون دختر تو ۱۸ سالگی چه فکری ميکنه !

haleh

والا من تو ۴ سالگی ۵ سالگی تااااااااااااااااا الان که ۲۰ سالمه سوالم همينه و هنوز به جواب نرسيدم چطوری تو دختر کجايی رفتی يا هستی اينترنت داری اونجا يا نه؟

اناهیتا

اخه اونم ادمه دوباره یاد من اوردیش گاهی وقتا به خماقت خودم لعنت می فرستم مرده شور اون خنده لعنتیش رو هم ببرنوووواصلا غلط کرد بهمون خندید یادته که داشت فارغ تخصیل میشه و اگر من بهش تقلب نمی رسوندم ارولوژی رو باز هم می افتاد ...همه جوابها رو واسش نوشتم ...اما حالا می گم کاش فقط به امتخان خودم فکر می کردم....و می گم لعنت به هر کسی که اونقدر که من به یادشم یاد من نیست ...بره به درکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

رضا

دخترك پرسيد... مامان جون خدا براي چي مارا به دنيا آورده... مامانش با تعجب نگاهش كرد و سرش را به علامت كشف يك نوع حالت روشنفكري...(البته با كمي نگراني) تكان داد و گفت... تو به كار بقيه چيكار داري... حالا اقلا مي گفتي... خدا تو را براي چي به دنيا آورده... شايد جوابت را مي تونستم بدم... ولي اينكه خدا براي چي ما را به دنيا آورده... فكر نكنم حتي بابات هم بدونه... ولي شب ازش مي پرسم... حالا بيا بستني اتو بخور كه خدا تو را خلق كرده كه هر روز از من بستني بگيري... آنم با جيغ و داد...

haoldia

سلام .وبلاگت حرف نداره . به منم سر بزن.اگه قابل دونستی ممنون ميشم اگه به منم لينک بدی.موفق باشی.