¤¤وضع درس خوندنم به شدت افتضاح و مورچه ای شده..به جرات می تونم بگم که از جمعه تا الان هیچی نخوندم..جمعه که کل کل داشتم..شنبه که گردش و تفریح و .... داشتم...یکشنبه هم که خسته بودم و خواب ...دوشنبه هم که چون مامی دیشب مریض بود و تا صب نخوابیدیم بازم خواب  بودم...اوضاعی شده و این تعاریفی که از درس خوندن بچه ها می شه بیشتر رو نروم راه می ره و اینا ...

¤¤اصلا نه خسته ام؛ نه بی حوصله ام؛ نه دپم؛ نه غمگینم؛ نه غصان و افسرده خاطرم؛ نه حس نوستالژی دارم؛ فقط نمی دونم چرا اینقدر تنبل و بیکاره شدم؟

¤¤فکر کنم خیلی عربده می کشیدم؛ سم می کوبیدم و بلند بلند حرف میزدم وسط خیابون و هر هر کرکر می کردم....تو اون بارون سیل آسا....اوه؛ اصلا ولش ...

¤¤گل آلستونم؟؟( اسمشو پرسیدیم؛آقاهه گفت آلستون یا یه همچین چیزاییه) قشنگ بود...هست.

¤¤آهویی دارم خوشگله؛ فرار کرده ز دستم...
    دوریش برایم مشکله؛ کاشکی اونو می بستم....کاشکی اونو می بستم

¤¤ این دفعه داشتم فک می کردم که کدوم معلما دعوام نکردن یا تذکر بهم ندادن یا چغولیمو پیش مامان اینام نکردن که از کل این ۱۲ سال تحصیلیم این لیست در اومد:
۱ـ معلم کلاس دوم ابتدایی
۲ـ معلم فارسی اول راهنمایی
۳ـ معلم پرورشی سوم راهنمایی
۴ـ معلم تاریخ و جغرافی دوم راهنمایی
۵ـ معلم دینی دوم دبیرستان
۶ـ دبیر زمین شناسی پیش دانشگاهی
۷-معلم فیزیک سوم دبیرستانم فقط بهم یه نگاه بد کرد؛ یه چیزی تو مایه های از دست تو!!....حالا اینو تو لیست آوردم....
۸ـآقای معلم زمین شناسی سوم دبیرستانمم نمیدونم حساب کنم یا نه؟ آخه هیچ وقت تذکر نداد بهم ولی خب ؛ علتش این بود که اون سرشو می نداخت پایین جلو تخته سیاه راه می رفت و درس می داد...والا من یه بار مقنعه سحر رو که میز اول جلوی خود معلممون نشسته بود از پشت کشیدم و مقنعه اش بالکل در اومد از سرش ..ولی چیزی نگفت...!!!!!!!!!!!
۹ـ معلم ریاضی پیش دانشگاهی خانوم س. ..... پوف هی بهش می خندیدیم اونم نمی فهمید بهمون لبخند میزد.
۱۰ـ معلم بداخلاقه دینی پیش دانشگاهی
۱۱ـکلا تمام معلم ادبیات های دوره دبیرستان
۱۲ـ حالا شاید چند نفر دیگه هم باشن که روشون نشده بهم تذکر بدن....ولی خب اینا رو مطمئنم دیگه!!!!!!!!!!!!!!!!!!

¤¤پوف الان خوشحالم که نه باس برم مدرسه امتجان بدم..نه دانشجوام....نه اینترن دون پایه ام...نه یه جی پی طرحی دون پایه ام!!!! خوبه همین جی پی طرح تموم شده ی دون پایه ای که هستم!!!!!!!!!....

¤¤ بعضی وقت ها ؛ از اینکه قدر موقعیت خودم رو نمی دونم از خودم ناراحت می شم...خوبه که خدا اگه منو تو یه جامعه پر تبعیضِ بدِ پر از آدمای دورو ؛ و تو یه جامعه ی کوچیک پر از عقاید منسوخ انداخت ؛ پر از آدمای خودخواه؛ حداقل گاهی فکر میکنم این خوبی رو در حقم کرد که منو تو یه روستای دور افتاده ی وحشتناک  به دنیا نیاورد ..که فقط اجازه داشته باشم تا کلاس پنجم درس بخونم و اگه بخوام برم شهر  ؛ نه با مادر؛ بلکه حتما یا با برادر و یا با پدرم برم...فکر کنم خودمو میکشتم....یا از ناراحتی دق می کردم...شاید هم اوضاع برام عادی می شد و خودمو وفق می دادم....نمی دونم....
¤¤ دختر های جوانی مریضم بودند با شکایات آمنوره؛ درد شکم؛ دیس منوره و حتی سردرد که روشون نمی شد مشکلشونو تو خونواده مطرح کنن....حرف آزمایش و سونوگرافی رو که دیگه نزن...چون خجالت می کشیدن...اوضاعی بود..من هم واسشون سناریو طرح ریزی می کردم...که اینجوری بگو به بابات و اونجوری و فلان و بهمان...
یا مثلا چقدر سرویسیت و واژینیت و  ,PID  شایع بود..با پارتنرهایی که فقط به فکر خودشون بودن و تنها چیزی که مهم نبود رضایت و سلامت پارتنرشون بود.....موقع درمان فکر می کردند که فقط دارو خوردن مختص خانم هاست و این جمله احمقانه ورد زبونشون بود که« من که مشکلی ندارم...آروات ( زن ) عفونتی !! شده » حالا بیا و توضیح و توضیح کشی راه بنداز و هی هندونه زیر بغل مرتیکه های سبیبل چخماخی غول پیکر بذار که :«آقای محترم! شما به این با شخصیتی! شما به این با شعوری! شما با این فرهنگ!! از شما بعیده ....» و هی تو ضیح بده مکانیسم بیماریو و این چرت و پرتا رو تا بلکه یه کم شاید شرمسار بشه و حالا دو تا دونه از اون مترونیدازولا رو بخوره و بعد شب بیاد بکوبتشون تو سر آروات بدبختش که:« تو همیشه مریضی؛ تو همیشه عفونی هستی و اینا......»
¤¤آره ...خوشحالم که حداقل همچین مواردیو نمی بینم.....مواردی مثل دختر۱۷ ساله با سابقه ی ۴ سال نازایی!!!!!!!!!!!!! ( هرچقدر هم بهشون بگو عزیز من تو ۱۴ -۱۵سالگی که تخمک گذاری کامل نیست..صبر کن...کمتر مت فورمین بخور....کی گوش می کنه؟)

¤¤ یه مادر باردار ۱۳ ساله هم داشتم تو روستای ا !!!!!!!!! آقا نمی دونی که سه برابر من؛ وانگهی بیشتر!!!! طول و عرضش بود...شوهرشم ۲۱ سالش بود...پدرمونو دراورده بود ؛ هی البومینوری؛ هی افزایش وزن؛ هی فارنژیت؛ هی اوتیت؛ بابا بشین عروسک بازیتو بکن دیگه...بعدا کاشف به عمل اومد که ایشون تو طویله خونشون با پسرا؛ راندو می ذاشته!!! و باباش زود شوورش داده!!!!!!  (( چه چیپ و خاله زنک نوشتماااااااااااااااااااااااااااااااا ))
یه بارم اومد پیشم گفت گوشم درد می کنه...تا گوششو نگاه کردم؛ دیدم یه مایع روغنی زرد رنگ از گوشش میاد بیرون؛ اصلا نمیشد اتوسکوپ گذاشت...دستم که میزدی جیغ و دادش هوا بود... یه کلام حرف هم که نمیزد....گفتم عجب اوتیتی کرده بدتر از دفعه های قبل....نسخه ی شونصد صفحه ای نوشتم داروهاشو هم گرفته...دوباره میاد با شوهرش پیشم..هی ریز ریز می خنده دستشم میذاره جلو دهنش...هی تو گوش شوهره ویز ویز میکنه؛باعشوه شتری ؛ میگم چی شده؟؟ میگه این که دیدی چرک نبود؛ روغن نباتی بود!!!!!!!!!

¤¤مار به من میگه تو باید می رفتی تئاتر می خوندی...البته خب خودم که ادبیاتو بیشتر ترجیح می دادم....ولی خب مثلا الان چشمامو میبندم و خود اول دبیرستانمو مجسم می کنم که دارم سر سفره ناهار تصمیممو اعلام میکنم....اولش هیچ کس وقعی نمی نهد!!! بعد که پافشاری میکنم...دیگه قشقرق و دعوا و گریه و ............خب دیگه امکانات نبود !!!!!!!!!!

¤¤ بای بایسکت.

/ 8 نظر / 7 بازدید
trace element

خانم دكتر وبلاگ جالبي داريد با اجازه لينك شما رو در صفحه ي خودم اضافه كردم.

سورنا

سلاااااااام:) کلی خنديدم و خوندم تا به جاهايی رسيدم که لبخندم رفت ...محو شد...اينطوری که مينويسی هوس ميکنم راه بيوفتم توی دهات فرهنگ سازی کنم:)))) راستی امتحان حتما خوب ميشه غصه اش رو نخور

رضا

اوه چه خوب هم معلماش یادشه... اون شعر آهو هم خیلی قشنگ بود

parandeh lagadzan

lمن یه دفعه همین جوری نظرم رو برای ادبیات خوندن گفتم ، بعد بع جای من ، بابام اونقدر جالب تئاتر اجرا کرد که رفتم تجربی

روهام

حميده جونم سلام... فکر کنم تا يک هفته ديگه داستانی رو که دارم می‌نويسم تموم می‌شه و مطمئن باش اون رو توی وبلاگ می‌ذارم برای خوندن... برای خودم خيلی سخت و غم انگيز بود ترک کردن روهام ولی بذار تموم بشه.. بذار نباشه... بذار بگذره...

عليرضا

سلام.... خوشحالم که هنوز مث قيما مينويسی.... بعد از مدتها اومدم جايی که به تکنلوژی اينترنت دسترسی دارم... اول اومدم اينجا.... جالب بود برام که هنوز لينک من اينجاست.... مث هميشه حس خوبی پيدا کردم... بعد از مدتها.... دفعه بعد شايد با پسرم اومدم اينجا..... شاد باشی ومث هميشه عاشق.....

ايمان

سلام بر دختر ارديبهشتی٬ قشنگ بود خيلی قشنگ .

Flu

ااااااا برگشتی!!!عجب اشتباهی بايد زود براش ۱۰۰ تا مثال مياوردی که روغن تو گوششون کردن و کر شدن بعد ميگفتی شستشو لازمه بعد الکل ميريختی تو گوشش يه کبريت در گوشش ميزدی چهارشنبه سوری می شد از تو آتيشش می پريدی