جوامع الحکايات!

**من و خواهرزاده ی ۸ ساله ام کلی با هم کل کل می کردیم در ایام عید سعید باستانی! مثلا اون اعتقاد داشت که من بهش « توهیم»! کردم ؛ چون وقتی داشت بلند بلند جیغ می زد و یه بند پشت هم اسم منو صدا می زد؛ من هم کم نیاوردم و بهش گفتم :« بد صدا»!! و به روح حساسش لطمه خورد ...البته بعد ها باهم دوستای « صمینی »  شدیم دوباره و آشتی کردیم و اصلا اصلا دیگه به هم « توهیم » نکردیم .. بوس بوس!!

**از سانسوز زنگ زدند که بیا اینجا دوباره کار کن حتی برای مدت کوتاه. پسر سرایدارمون( معرف حضور که هست ؟ سه پست قبل) گفت : حتی برای ۵ روز!

** فهرست ۱۵۶ کتابی که تا قبل از مرگ باید خواند.

**باید دوباره شروع کنم.
بعد از آن همه شکست( البته اگر بتوان اسمش را شکست گذاشت) ؛ جالب است که نا امید نیستم. غصان و افسرده خاطر هم نیستم. فقط یک اراده ی عالی می خواهم تا دوباره این همه کتاب و جزوه و دفتر و دستک را بیاورم توی اتاقم؛ که مسلما این یک قلم جنس در وجود من؛ یافت می نشود!

**از تصور قیافه ی امتحان زده ی پر استرس خودم با سیبیل هیتلری!! البته از همین الان دچار ومیت می شوم!

**کلاس سوم دبیرستان با مادرم سر لج افتاده بودم و درس نمی خواندم! به جای درس خواندن دو دور کتاب «جوامع الحکایات و لوامع الروایات » عوفی  را از سری کتاب های گزیده ی سخن پارسی خواندم! الان که کتابه رو تو کتابخونه می بینم یاد کتاب زیست گیاهی و پرتقال پاییزه و گلپر می افتم.

** به شدت حسرت روزهای رفته ی دبیرستانم رو می خورم. روزهای درس نخوندن.... نمی دونم  توی یه برهه ای از زمان چرا انقدر خوابم زیاد شده بود؟...مگس تسه تسه ای؛ چیزی؛ انگار نیشم زده بود. نمی دونم شاید هم از بس تو مدرسه وحشی بازی در می آوردم میومدم خونه نا نداشتم درس بخونم...خونه که می رسیدم یه سری اولش قیلوله می کردم. بعد بلند می شدم یه چرخی می زدم؛یه کم درس می خوندم ؛ساعت می شد ۷-۸ ؛ تا اینجا خوب بود ؛ اما بعد از این ساعت تا  می رفتم یه کلمه درس بخونم این رنگ کتابو که می دیدم خوابم می گرفت نا خودآگاه.....همونجوری رو کتاب خوابم می برد....بعد مامانم اینا صدام می کردن بیا شام بخور...با چشای سرخ و جای بالش رو صورت و ...می رفتم شام کوفت می کردم. دوباره می اومدم یه کم درس بخونم...این شکمه هم پر شده بود...دیگه بدتر....خلاصه این والدین بیچاره هی می اومدن می رفتن می گفتن بچه جان برو سر جات بخواب؛ منم که خیره سر؛ لج در آر؛ می گفتم نه! من خواب نیستم! دارم مطالعه می کنم!

یه چند ماهی اینجوری بودم....الان که یادم می آد؛ حالم به هم می خوره از خودم...

** ...دو تا باشگاه هست که من تو انتخابشون موندم......یکیش کلاس یوگا داره؛ یکیش ایروبیکه....من خودم یوگا دوست ندارم...یعنی دوست دارما؛ ولی نمی تونم یه جا ساکت و اروم بشینم...نوک دماغم می خارونه!...ولی خب ایروبیک خیلی خوبه دیگه؛ انرژی های نهفته ام تخلیه می شه.......ولی اون یوگائیه پایینش آیس پکه ! من هم که اصلا شیکمو نیستم ! چیکار کنم؟
اصلا گور بابای آیس پک. من همون ایروبیکه رو می رم...

** خب خب ..من برم مشقای عیدمو بنویسم...این همه استاد جونم مقش ! داد بهم ..من اصلا تو عید هیچی ننوشتم...فقط یه روز با خواهرم قهر بودم؛...چون فکم نمی جنبید و کار دیگه ای نداشتم دو صفحه ای تمرین خوشنویسی کردم....وگرنه من کم مونده بود تو دستشویی هم دنبال خواهرم برم....که چی؟ بیا با هم حرف بزنیم......حیف که قهرمون یه بعداز ظهر طول کشید فقط؛ وگرنه من همه ی مقشامو می نوشتم.....الان یه هفته اس کلاسو هی عقب می ندازم..امروز بعدازظهر می رم دیگه حتما...

** از همه ی دوستانی که در پست قبل منو مورد لطف و مرحمت خودشون قرار دادند و بهم افتخار کردند و هورا کشیدند و منو قهرمان و دلاور و از نوادگان پدر پسر شجاع خطاب کردند...تشکر می نمایم...

/ 28 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نگارنده

جوامع الحکايات خيلی جالب بوداااا

ارسلان

سلام دکتر ٬ خيلی متشکر برای کامنت تبريکتون ٬ در اين پست جديد کاملا جريان رو توضيح دادم که موضوع از چه قرار بود و چه شد ! ٬ از دوران دبيرستان گفتی ٬ يادش بخير ... چقدر فوتبال بازی ميکرديم ! ٬ من اون موقع به جای جوامع الحکايات تاريخ ايران رو ميخوندم بجای درس خوندن ! يادش بخير ! جوونی کجايی که يادت بخير ! ٬ راستی چرا سبيل هيتلری ؟ من شما رو لينک دادم دوست عزيز

مهشاد

جدی سوم دبيرستان جوامع الحکايات می خوندی؟

دختر ارديبهشتی

به نگاه: مهسا کجايی تو دختر آخه؟؟؟؟ چرا ديگه کله نمی کشی آخه؟

اروس

:))) خيلی با حال بود! نااااازی خواهر زاده ات! من بودم می چلوندمش! - اینایی هم که گفتی خاصیت اون سال های کوفتی نوجونی هست! منم کار هایی اون موقع کردم و گندهايی زدم که نمی دونیییی! ولی هیییچم به خاطرش ناراحت نيستم! لازم بود خواهر! - اينها هم که هر چی کتاب معروف می شناختن تو این ليست شونصد تايی نوشتن! من که عمرا حال این جور خوندن ها رو ندارم! باز خدا پدر کارگردان ها رو بیامزه که کلی از این لیست رو ساختن و با صرف ۲/۳ ساعت می تونی بفهمی حرف حساب نویسنده چی بوده!

اروس

راستی خوشششش به حالت که وقت اروبيک داری. اروبيک انقدر حاااال م ی ده که نمی دونييی. به جای من هم کيفش رو ببر.

روهام

سلام حميده جونم. فکر کنم يوگا واسه پير و پاتالها خوب باشه بی‌خيال بابا! بزن برو ايروبيک حالشو ببر... حالا يک دو سه!!

نگارنده

راستی ياسی رو از طرف من حسابی ماچش کن اينم يه ماچ مخصوص برای خاله جونِ یاسی

روهام

چرا غير فعال کردی می‌خواستم برات کامنت در کنم...لوس!

نگارنده

دختر ارديبهشتی جونم بدو بيا دعوتت کردم