بازم بازی

خب مث اينکه بازم يه بازی برقرار شده و قراره هر کی از ۳ تا ترس دوران کودکيش بگه ...
خب منو نگارنده جون دعوت کرده ...مام گفتيم يه چيزکی بنويسيم.....ديگه مربوط به دوران کودکی هم هست و خوراک منه و حس نوستالژی و اين حرفا!

۱ـ اولين ترس بزرگ من از مردن بود. مرگ خودم يا دور از جون مامان و بابام.يادمه۴-۵ ساله که بودم ؛يه روز غروب خواهرم اون آهنگ داريوش رو که توش با سوز و گداز از سيلی که اومده بود و خونه شونو خراب کرده بود و پدر پيرشو !کشته بود و مادرشو ديوونه کرده بود( تا جاييکه يادم مياد) ؛ گذاشته بود...وحشتناک ترين لحظه ای بود که تا اون موقع داشتم...بعد گريه کنان هی به خواهرم می گفتم :« ما می ميريم؟ مرديم؛ کجا می ريم؟ چی می شه؟»

بزرگ تر که شدم؛ شايد ۷-۸ ساله؛ اين ترس تعميم پيدا کرد... بعد از ظهر ها که بابام می خوابيدو من مشغول بازی می شدم ؛ می رفتم هی بهش سر می زدم ببينم قفسه ی سينه اش بالا و پايين می ره يا نه؟

 هنوز هم همراهمه اين ترس از مرگ ؛ فقط فرقش اينه که  ديگه از مرگ خودم نمی ترسم.ريشه ی اين ترس هم فکر کنم مربوط می شه به همون دوران جنگ و تيرگی و تاريکی اون دوران و اين داريوش با اون صدای جگر گدازش!

۲- ترس بعدی من از «خدا» بود؛ که در تمام لحظه ها حضور داشت و هميشه منو می ديد و می پاييد و من هر جا که می رفتم اون بود و اگه کار بد می کردم می ديد و به فرشته دست چپيه که رو شونه چپم نشسته بود می گفت کار بدمو تو دفترش بنويسه...البته کار خوب هم اگه می کردم؛ به فرشته دست راستی می گفت بنويسه؛ ولی خب ديگه حضورش به طرز وحشتناکی قوی بود...هر جا می رفتم بود....مثلا وقتی تنها بودم فکر می کردم حتما اون هم تو اتاق هست...خب بود...اما من ۵ -۴ سالم که بيشتر نبود...می ترسيدم خب..


۳- ترس بعديم مربوط به زمانيه که کمی بزرگتر شده بودم. سال ۶۹ ؛ من ۱۱ ساله بودم که زلزله ی رودبار اومد و با اينکه رودبار و منجيل تا جايی که ما زندگی می کنيم فاصله ی تقريبا زيادی دارن اما ؛ واقعه ی بسيار وحشتناکی بود.تمام پنجره ها می لرزيدند و صدای وحشتناکی داشت تکون خوردن خونه مون.....تا سال های سال؛ شب ها موقع شام خوردن( نمی دونم چرا دقيقا اين موقع) دچار استرس می شدم و هی لامپ و لوستر رو نگاه می کردم ببينم تکون می خوره يا نه؟
حتی تا اين لحظه که در خدمت شمام؛ هم بار ها پيش اومده اين حالت و هنوز ازبين نرفته!

البته دو سه سال پيش ؛ اگه يادتون باشه؛ دوباره يه زمين لرزه اومده بود؛ همين موقع ها هم بود؛ تو بهار؛ ولی نمی دونم چرا اون موقع هی می خنديدم و تا با دوستم لباس بپوشيم!!!!!! بريم بيرون زلزله هه تموم شده بود....

اين سه تا ترس ؛ ترسای ماژور دوره ی کودکيم بودن...برای تعويض روحيه اين دو تا رم بخونين بد نيست:

** يه بار ۶-۷ سالم بود و خواهرم ۱۵-۱۶ سالش بود. اون موقع ها خواهرم يه شکلک ترسناک بلد شده بود که در می آوردش...يه بار ما تو اتاق بوديم و مامان و بابام تو هال بودن که من کليد کردم به خواهرم که قيافتو اون شکلی کن...به خدا نمی ترسم؛ به خدا جيغ نمی زنم و اينا واز من اصرار و از اون انکار که نه! تو جيغ ميزنی و مامان اينا ميان و منو دعوا می کنن و نه و نمی شه و اينا...خلاصه انقدر گفتم و قسم خوردم که خواهرم باورش شد من نمی ترسم ....هر دو تا پلک بالاشو با انگشت اشاره داد بالا ؛( تا اينجا خودش به اندازه کافی وحشتناک می شه) بعدشم با انگشت شستش پلک های پايينشو کشيد پايين و همزمان مردمک هر دو چشمشو برد به سمت داخل و پايين پايين؛ به طوريکه فقط دو تا گردالی سفيد وحشتناک قلمبه ديده می شد ؛ چشاشم درشت! که ديگه اينجا من نا خودآگاه يه جيغ بنفش کشيدم! که مامان و بابام بدو بدو اومدن تو اتاق و تا پرسيدن چی شد؟ من لوس! با گريه خواهرمو نشون دادم گفتم:« اين منو ترسوند!!!!!!!!»
حالا هرچی خواهرم می گه خودش خواست؛ بازم مامانم دعواش ميکرد!
هاها خبيث بودماااااااا

**بازم ۴-۵ ساله که بودم...يه دختره بود که سمت مراقبت از من رو به عهده داشت  و تنها کاری که نمی کرد همين بود؛ اون  منو ترسونده بود که ميوه رو با هسته نخور . تو شکمت درختش در مياد! مثلا می گفت اگه سيب يا پرتقال رو با هسته بخوری حالا اشتباهی يا هر چی؛ تو شکمت درخت سيب و پرتقال در مياد....

منم احمق زود باور! واقعا فکر می کردم راس می گه...بعد تصور می کردم تو شکمم درخت پرتقال در بياد...حتما شاخ و برگش از دهنم می زنه بيرون و ساقه اش می شه پاهام که به هم می چسبه و شاخه هاش هم می شه دستام که به سمت بالا فيکس شده!
واقعا می ترسيدم ها!

خب خيلی نوشتم. هر کی دوست داشت بنويسه  ترساشو؛ از طرف من دعوته...اونايی که لينکشون جزو دوستای خوشگلم هست ؛در اولويتند!

 

/ 10 نظر / 13 بازدید
nima

ترس از مرگ رو هستم...ترس از زلزله رو هم..ترس از دزد هم روش .

نگارنده

دختر ارديبهشتی جونم تو اقيانوسی سرشار از احساسات هستی!

نگارنده

اولی و دومی اغلب ترس آدم بزرگاست بيش فعال بودی دختر ارديبهشتی جونم

نگارنده

وای زلزله جالب بود!من هيچ وقت چنين حسی رو تجربه نکرده ام جالب بود برام! ای خواهر کوچولوی خبيث!خواهر جون رو چرا اذيتش می کردی! وای اون دختره عجب پدیده ای بوده!قبلا خونده بودم ازش تو اون یکی وبلاگت اسمش چی بود؟!!فرشته؟!!خیلی بانمک بود ترست درخت پرتقال!:))واقعا خنده بودااااا....من عاشق نوستالژیک نوشتنت هستم

روهام

می‌گن ترس برای آدم‌های عاقل می باشه... ترسو!

رفا

نه. از بازيش خوشم نيومد. حال نميده. --- من هميشه با زلزله حال ميکنم. --- به منم ميگفتن آدامستو قورت نده درخت آدامس سبزميشه تو شکمت. ای بابا. روزگار

نسی

با حال بود.راستی اومدن اديبهشت مبارک

شقایق

خيلی بامزه بود! ببينم پس اين اپيدميه و همه ی خواهر کوچيک ها اينجوری خواهر بزرگهاشون رو اذيت و ضايع می کنن.واقعا خواهرت رو درک می کنم! راستی يه سوال خواهر کوچولوهايی که با خواهر بزرگه شون خيلی فاصله سنی دارن وقتی بزرگ ميشن رابطه شون چه جوری ميشه؟ همونقدر که خواهر بزرگه دوسشون داره دوسش دارن؟ من عاشق موش کوچولومم می ترسم بزرگ که ميشه باهام صميمی نباشه

اروس

۴-۵ سالگی سنی ست که بچه ها در مورد خدا و روح و اخرت و... می پرسن.