وقتی که کلاس دوم دبیرستان بودم کتابی خوندم به اسم خاطرات یک دختر جوان . بعد از اون بارها و بارها و بارها این کتابو خوندم... خیلی دوستش داشتم. هنوز هم دوستش دارم. اون یک داستان واقعی بود که از روی دفترچه ی خاطرات یک دختر نوجوان نوشته شده بود که به مدت دو سال با خانواده اش و خانواده ی یکی از دوستانش در جریان جنگ جهانی دوم نوی یک پناهگاه به طور مخفی زندگی می کردند. ماجراهای پرفراز و نشیب و بعد هم آخر و عاقبت« آن».

بارها و بارها و بارها توی خیالم به آن و پیتر فکر کردم. آن رو مجسم می کردم که می رفت پیش پیتر. قیافه ی پیتر رو مجسم می کردم.. و فکر می کردم به آن و غصه می خوردم که چرا اینجوری تمام شد... همیشه و همیشه و همیشه...

و حالا امروز صفحه ی اول یاهو عکس آن فرانک و پیتر رو گذاشته بود ... هیجان انگیز بود.. دوباره یاد تمام خاطراتم افتادم....

آن عزیز احساساتی....

عزیزم٬
آیا در دنیا چیزی زیباتر از این پیدا می شود که جلوی پنجره ی باز بنشینید٬ به طبیعت بنگرید ٬ به آواز پرندگان گوش دهید ٬آفتاب بر شما بتابد و عزیزی در کنار شما باشد ؟ در کنار او احساس آرامش می کنم.
آه خدا کند دیگر کسی مزاحم ما نشود . حتی موسشی.
                                                         دوست شما: آن

 .

/ 5 نظر / 19 بازدید
ياقوت سبز

منم از این داستانهای اینجوری خوندم و خیلی دوست دارم .. این ارتقا که گفتی یعنی چه بعد مدتها اومدم ..چه خبر شده تو پرشین بلاگ

آرش

سلام...آیا ما انسانها باید با خاطراتمون زندگی کنیم ؟

پزشک آینده :)

یبار هم فیلمشو نشون داد[لبخند] راستی منم اردیبهشتیم[راک]

حسین

دوم دبیرستان هر کتاب دیگه ایی هم میخوندی بازم همینجوری میشد . میفهمی که چی میگم