مار در خانه!

بهتون گفته بودم که هفته های اول خدمتم در طرح نیروی انسانی! تو روستای سانز یه مار اومده بود تو خونه ام؟
معلومه که نگفته بودم. اصولا من زیاد مشکلاتمو بروز نمی دم و اصلا اصلا هم غرغر تو مرامم نیست!!( امضا: پینوکیو)

اصولا مار؛ ارتفاع و غرق شدن از فوبیاهای زندگی من بوده و هنوز هم هستند....
خب وقتی رفته بودم اونجا بهم گفته بودن تو این منطقه مارگزیدگی و عقرب گزیدگی شایعه.....اما هیچ وقت فکر نکرده بودم ممکنه خودم گرفتارش بشم....تنها کاری که کردم این بود که رفتم اورژانس مسمومیت ها قسمت مار و عقرب گزیدگیشو خوندم....همین...بعدم رفتم سرم ضد عقرب و ضد مار رو تو یخچال کاردان چک کردم بروشوراشونو خوندم که مریض اومد بدونم چیکار کنم....
و اما..... دی ری ری ریم......مااااااااااااااار:

اصولا تو هفته های اول کارم...نه که تازه کار بودم؛ یه کمی ترسو و بیشتر از اون وسواسی  بودم.....مریض که می اومد اگه یه چیزی رو یادم رفته بود....بدو بدو تا خونه می رفتم کتاب نگاه می کردم!
حالا مثلا چه چیزاییو:
اینکه لیندان ۱۲ ساعت بمونه یا ۸ ساعت ؟!!!!!!!!
آخه اینم این همه وسواس داره؟ بعدا به تجربه دستم اومد که نه بابا تو هر چقدرم دقیق و کتابی کار کنی ؛ مریضا کار خودشونو می کنن..
خلاصه اون روز دقیقا یادمه به خاطر همین موضوع احمقانه ی لیندان مریضو پیچوندم دویدم رفتم خونه ؛ عجله هم داشتم در ورودی رو کامل نبستم....خونه من دو تا اتاق داشت با یه آشپزخونه....با یه جایی که نمی دونم اسمشو باید چی بذارم...راهرو شاید خوب باشه واسش... به در دو اتاق و در دستشویی و در ورودی راه داشت....
  .خلاصه کتابو نگاه کردم و داشتم بر می گشتم..با دل خجسته ؛ شاد و مشعوف در اتاقو که باز کردم.....دیدم یه مار تقریبا ۳۰ سانتی ( شایدم بیشتر )  بغل پامه و کله شو آورده بالا و داره نگام می کنه....
وااااااااااااااای.......
تو اون وضعیت لال شده بودم...فقط وایساده بودم داشتم نگاش می کردم...گفتم الان میاد می پیچه به مچ پام....
آخی مار خوبی بود...فکر کنم دلش به حالم سوخت....منم تکون نخوردم از جام....اونم کلشو کج کرد از در ورودی رفت بیرون ....
فقط یادمه در اتاقو قفل کردم....رفتم درمونگاه مریضه رو راه انداختم...بقیه مریضا رم دیدم.....بعد اومدم با قیافه زرد و زار به خانوم س گفتم تو خونه ام مار بود....
بدبختی همه می گفتن چرا ساکتی پس؟ ( انتظار داشتن خودمو بکشم ؟ جیغ بزنم؟ شیشه بشکنم؟ چیکار کنم؟)
بعدم زنگ زدم شبکه با رئیس شبکه صحبت کردم قرار شد بیان علفای هرز رو هرس کنن....

ظهرم رفتم خونه؛ سوراخ سمبه هاشو گشتم مار دیگه ای نباشه...

یه باری هم زمستون.....یه مار خیلی خیلی بزرگتر رفته بود تو داروخونه....شب بود و مریض بدحال مشکوک به آپاندیسیت اومده بود...که یهو دیدیم یه مار سیاه فیش فیش ؛ رفت تو داروخونه...اهل درمونگاه؛ ایضا مریض ! و همراهاش بسیج شدن واسه پیدا کردن مار...همه ی داروخونه رو بهم ریختن......
اوضاعی بود ؛ عین فیلمای کمدی....آخرشم مریضه با اون دل دردش ماره رو کشت....سرایدارمونم گرفتش گذاشتش تو الکل
اییییییییی......بعدم گذاشت جلو در ورودی درمونگاه....آخرش انقدر گفتم بابا وردار اینو بنداز دور...هر روز صبح باید کله مونو کج کنیم بریم تو درمونگاه که چشممون بهش نخوره...تا بالاخره ورش داشت انداختش نمی دونم کجا..

خب ...حالا دیدین چه دوست شجاعی دارین؟
البته هنوزم می ترسم از مار.....
کتاب زیست اول دبیرستانو یادتونه؟؟؟ رو اون عکسای مار کاغذ می ذاشتم درسشو می خوندم...

/ 21 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد

سلام من از آدم هايی که زبان مار دارند و جز با نيش و کنايه حرف نمی زنند بيشتر از مار مي ترسم! مواظب خودتون باشين!

روهام

سلام حميده جونم. خوبی؟ فکر کنم بدک نيسی. من اصلا با مار و اينا کاری ندارم چون خودم هم از مار می‌ترسم البت تو تلويزيون هرچی حيات وحش از مار و سوسمار نشون بدن دوست دارم نيگا کنم ولی... وبلاگت خيلی دخترونه شده.. خوب شده یه جوری دلنشین و اینا. من اصلا خنگ نيستم ولی تازه فهميدم که تو دختر ارديبهشتی هستی نه بانوی ارديبهشتی.. تو رو خدا می‌بينی چقدر خنگم... اين همه وقت من می‌گفتم بانوی ارديبهشت! خدايا در اين سال جديد به روهام يک نخود حافظه عطا بفرما... آمين(!) به نظرم هميشه لشکر اندوه بهتره بره به جهندم!

ساره

يعنی تا اين حد؟!... خوشبختانه تجربه ی ديدار نزديک با اين موجود لطيف و دوست داشتنی رو ندارم و نمی تونم باهات همذات پنداری کنم! اميدوارم ديگه برات پيش نياد... دلم خيلی خيلی خيلی زيااااااااااااااد برات تنگ شده.

Loolivash

درود و سپاس. سال نو برای شما هم مبارک. شاد باشيد .

علی

سلام! خدا کنه تمام درد ما اینا باشه! یاد روزهای خوشی میفتم که گذشت... خوش باشید که اینا میگید آخره تفریحه واسه خیلیا از جمله ما...

ارسلان

جالب بود ٬ گفتين مار ٬ من به واسطه حرفه ام که دائما در بيابون هستيم با اين جور جانوران به صورت روزانه سر و کار دارم ٬ زياد هم پيش آمده که مار بياد توی کانکس و محل استراحت ما ٬ عقرب هم که خيلی فراوونه مخصوصا موقع پوشيدن کفش ها بايد دقت کنيم ٬ اما محلی های اينجا توی جايی که مار ها تردد ميکنن کاسه ی آب نمک ميگذارند و روايته که مار به صاحب اون کاسه ی آب نمک اصلا کاری نداره ٬ البته خود مار بيش تر از آدم ها ميترسه ٬ برای درمان مارگزيدگی هم روستايی های محلی از شير تازه دوشيده شده ی بز يا گاوميش و اون هم به صورت نجوشيده استفاده ميکنن و روی محل نيش رو با خاکستر کاه و رزچوبه مرحم بندی ميکنن ... راستی دختر ارديبهشتی اگر اجازه بديد لينک وبلاگ شما رو به لينک دوستان اضافه کنم ؟؟؟ از اينکه فيلتر وبلاگ شما برداشته شده بی نهايت خوشحال شدم

چلچله

سلام دوست جونم. خوفی دختر شجاع؟؟؟ خوشمان آمد از اينهمه دلاوری نتيجه اخلاقی: هروقت مار ديدی نه جيغ بزن نه فرار کن خودش راشو ميگيره مثل بچه آدم ميره

امير

تو يه قهرمان واقعی هستی...به جان خودم دارم به شدت و با تمام قوا بهت افتخار ميکنم...دوست جان!اگر باز هم مشکل فيلترينگ داشتی همين ادرس اميرانه رو تو بلاگفا آزمايش کن

اروس

:)))))