اتاق قزوقلفات (ghozo gholfaat) ؛ اتاق کوچکی بود در خانه ی عمه جانم؛ با موکت قهوه ای پررنگ و پر از وسابلی که دوست داشتم ازشان سردربیاورم.
  هیچ وقت نفهمیدم منشا این اسم گذاری از کجاست؟ احتمالا از ساخته های ذهن خیال پرداز دختر عمه ام بود. دختر عمه ای که عشقش می کشید در برهه هایی از زمان ؛ این دایی زاده ی ۵ ساله ی ساده لوح خود را که سرش پر از سوال بود؛ سر کار بگذارد.
    بگذریم؛
   زمانی اتاق قزوقلفات اتاق محبوبم بود؛ صبح ها که به خانه ی عمه جان می رفتم؛ دوست داشتم عمه جانم کاری داشته باشد و با آن پیراهن گل گلی آبی - سبز و ژاکت آبی سیری که رویش می پوشید به اتاق قزوقلفات برود و من هم پشت سرش بروم توی اتاق قزوقلفات و ...... اتاق قزوقلفات تاریک و کم نور بود. با پنجره ای کوچک؛ که از پنجره اش شعاعهای آفتاب داخل می شد.
   روی یکی از دیوارهای اتاق قزوقلفات ؛ پوستری بود از دو بچه ی هشت - نه ماهه ی سرخ و سفید و تپل که در حال سینه خیز رفتن روی یک تخت بزرگ با ملافه ای صورتی بودند.بچه ی دست چپی دستش را داخل دهانش کرده بود و بچه ی دست راستی داشت می خندید و دو دندانی را که احتمالا تازه درآورده بود نشان می داد.
   دوست داشتم آن پوستر را تماشا کنم؛ گاهی برایشان قصه می ساختم و یک بار که از دختر عمه ام در باره شان سوال کردم؛ دختر عمه ام به چابکی جواب داد:« این منم و این مهناز....»
تا سالهای سال واقعا فکر می کردم آن پوستر روی دیوار اتاق قزوقلفات ؛ عکسی است از کودکی های دختر عمه هایم که شوهر عمه  مرحومم با دوربین عکاسی خرابی داشتند؛ شاید هم با دوربین عکاسی ما؛ شاید هم در آتلیه سر میدان ژاندارمری ؛ از آنها انداخته است و هیچ فکر نمی کردم که دختر عمه های ۱۹ و ۲۲ ساله ام ؛آخر چه شباهتی می توانند به این دوقلوهای سرخ و سفید لخت و پتی داشته باشند؟؟
   اتاق قزوقلفات جدا از پوستر دوقلوهای شاد انگشت به دهان؛ نردبانی داشت که مرا می برد تا آن بالاها.....از آن نردبان چوبی  می توانستی بالا بروی و برسی به پشت بام خانه ی عمه جان...پشت بامی پر از وسایل کهنه ؛ شاید پر از دیدنی ها؛ شاید پر از کتاب ها و مجله های قدیمی؛ نمی دانم.
   دختر عمه ی ۱۹ ساله ام ذهن مرا شسته بود از اینکه پشت بام محل زندگی ارواح و اشباحی است که گاه خسته می شوند و این صدای تقی که از سقف می آید؛ صدای انگشت های دست آنهاست که روی چوب سقف ضرب گرفته اند . حوصله شان سر رفته است و منتظرند تا شوهرهایشان از خرید و کار روزانه باز گردند و برایشان بچه هایی را که دزدیده اند و توی کیسه گذاشته اند؛ بیاورند تا همگی دور هم شام خوشمزه ای بخورند......
  گاه از پنجره ی اتاق قزوقلفات؛ صداهایی می آمد. صدای آدم های توی خیابان بود مطمئنا؛ شاید صدای دوره گرد پیری بود که عصر های زمستان به کوچه مان می آمد و کارش سفید کردن ظرف های مسی بود. شاید هم....هزار و یک جور تفسیر می توانستی بکنی؛ اما از دید دختر عمه ام این صدا؛ صدای همان بچه دزدهای کیسه به پشتی بود که بچه های تنها را در خیابان می دزدیدند و یواشکی از پنجره ی اتاق قزوقلفات وارد می شدند و از نردبان بالا رفته و جمع خانوادگی خود را صفا می بخشیدند.
    احتمالا بعد از این تعاریف بود که تا مدت ها تنهایی؛ پایم به اتاق قزوقلفات باز نمی شد...همیشه مترصد می ماندم تا عمه جانم کاری داشته باشد و دنبالش بروم و بایستم به تماشا .....

    حالا بعد این همه سال دیگر می دانم؛ سال هاست که عمه جانی وجود ندارد؛ دختر عمه ای که حالا احتمالا ۴۱ ساله شده است ماه هاست مرا ندیده است...
   و اتاق قزوقلفات ؛ اتاقی بود مثل همه ی اتاق های دیگر که این شانس را پیدا میکنند تا انباری کوچک خانه ای شوند...نه روحی؛ نه شبحی؛ نه بچه دزدی و آن دوقلوهای شاد خندان انگشت به دهان هم پوستری بودند مثل همه ی پوسترهایی که این شانس را پیدا می کنند  روی دیوار اتاقی کوبیده  شوند....

/ 9 نظر / 7 بازدید
رضا

خیلی قشنگ بود حمیده... آنقدر قشنگ نوشتی که این می تونه شروع یک رمان عالی باشه... طوری که دوست نداشتم تمام بشه... سرکار گذاشتن بچه ها خیلی کیف داره... مخصوصا وقتی دور و بر شش سالشونه و نمی توانند تشخیص بدهند که داری راست می گی یا شوخی می کنی؟ :دی

فرشید

خيلی خوب می نويسی منتظر نوشته های بعديت هستم

علی شيروی

سلام

Flu

اين متنو خيلی لفظ قلم و کتابی نوشتی/پس چی فکر کردی بعد اين همه بچه که با روغن نباتی جامد خوردن اونا هنوزم بايد باشن؟

ايمان

سلام بر دختر ارديبهشتی ٬ می دونی دختر ارديبهشتی گاهی آرزو می کنم کاش بشه دوباره برگشت به همون اتاقای قزوقلفات با همه ابهام و راز آلودگی هاشون .

ع

قزوقلفات، فیشو فیشو .....یادته اون روز که راجع بهش نوشته بودی...زود میگذره

مجيد

خدا رحمتشون كنه ، در مورد عشق هم بفرما

مريم

چقدر تو گذشته غرق شدی چند وقته ... ولی از گذشته هم قشنگ می نويسی ...

ياقوت سبز

کاش ميشد يچگی و هميشه تو دل زنده نگه داشت.. یاد شيرينيه اون موقعها با دلتنگی براشون همراه ميشه