ماجراهای اتوبوسی و عيد مبارکی و اينا

**خب فک کنم من این چند وقته خیلی زیاد آپ می کنم. خب دیگه بیکاریه و هزار جور درد  بی درمون.....فکر کنم این آخرین آپم باشه....دیگه نمی آپم تا کی؟ نمی دونم...تو عید هم که فکر نکنم بشه...

**آقا من انقده بدم میاد یکی تو اتوبوس( اتوبوس های بین شهری) بشینه بغل دستم ؛ بعد نشناخته فوری دخترخاله شه بعد زر و بر زندگیتو بکشه بیرون؛ بعد زر و بر زندگی خودشو بریزه رو سینی تحویلت بده؛آی من بدم میاد....آی بدم میاد...نمی ذارن آدم دو دیقه آرامش داشته باشه.....
این دفعه یه خانومی کنارم نشسته بود ؛ ۴۰ سالو که شیرین داشت...بعد ؛حالا زیاد حرف نمی زد! تنها چیزی که از خودش گفت این بود که شرکت شوهرش اینا موبایل داده به شوهرش ۲ سال پیش بدون نوبت ؛ بعد این زنگ موبایله خیلی کوتاهه؛ فقط شوهرش می شنوه این خودش نمی شنوه؛ بعد هم شوهرش موبایل داره هم پسرش؛ همه هم ۹۱۲ دارن...حالا اینم می خواد یه دونه شو بخره...بعدم که ۱۴ سالگی شوهر کرده؛ بعدم که باباش مریض شده الان داره میاد باباشو ببره دکتر؛ بعدش یه باری که داشته از شمال بر می گشته این مسافرای اتوبوس همه رفتن از یه رستورانه غذا خوردن ولی اینا چون خودشون غذا درست کرده بودن ؛ غذای خودشونو خوردن...بعد دیگه گلاب به روتون این مسافرا مردن تا رسیدن به مقصد ولی اینا چون پاکیزگی رو رعایت کرده بودن خیلی خوش به حالشون شده بود........
خب البته زیاد حرف نزد وفقط همینا رو گفت ! لذا من هم خیلی خرسند و شاد و مشعوف بودم که بغل دستی  خوب و ساکتی دارم.بعد هی می رفتم در افکار خودم غوطه ور بشم هی این با آرنجش می زد به بازوم؛که مثلا اینجا رو نگاه کن چقد قشنگه؛ وای چه منظره ی قشنگی؛ وای این چیه؟ وای تو می دونی اسم این رستورانه چی بود؟ می دونی اینجا الان کجاست؟
یعنی همه ی این سوالا رو که می خواس بپرسه اول یکی یه سری با آرنجش می زد به بازوم منم که ازین حرکت متنفرم....حالا بر می گشتم جوابشو بدم مجبوری یه لبخند می زدم؛ اون هیچی؛ کنار پنجره که ننشسته بودم؛ مجبور می شدم هی گردن بکشم از پنجره بیرونو تماشا کنم...ای بابا....

** یه بارم یه دختره کنارم نشسته بود یعنی کل این ۵-۶ ساعتو این فک زدا....خداااااااااااااا؛ آخراش دیگه من داشتم بالا می آوردم....من که اصلا حالم تو ماشین بد نمی شه...دیگه بهش گفتم من یه کم حالم داره بد می شه و چشامو بستم......ای خدا فک کنم خیره شده بود به من تا یه کم پلک باز می کردم دوباره شروع می کرد به حرف زدن.....الان فکر کنم یه ۳-۴ سالی از این جریان گذشته ولی من مو به مو تمام حرفای اینو یادمه.....عجب بدبختیه ها اینکه مثلا رفته بوده خونه خواهرش به خواهرش کمک کنه ....بعد برادرای شوهر خواهرش بهش چی گفتن این به اونا چی گفته و الخ.........

** یه دفعه هم یه دختره بود کنارم جفتی رو صندلی اولی نشسته بودیم پشت راننده هه...این انقدر حرف زد با این راننده و کمکش؛ لوس بازی در آورد؛ دیگه کم مونده بود بیفتیم تو دره.....یه جوجه اردکم از تو این شانسی ها در آورده بود که میگ میگ می کرد جوجه هه....هی از تو کیفش اونو در می آورد می داد به راننده.....بعد می گفت :«جوجه مو بدیـــــــــــــــــــن....جوجه مو می خوام» ...اوضاعی بود.....منِ  به اون ریلکسی  شرمنده  شدم دیگه.......

** اینم بگم که یه بار یه آقایی به چشم پدری و برادر بزرگی و عموئی و دایی ای ؛ خیلی متشخص و جذاب و اینا اومده بود کنارم نشسته بود ؛ یه دونه کتاب خارجکی مارجکی! مهندسی دیالتیک؟ نمی دونم چی چی ؛ هم داشت می خوند...دیگه من هم واسه خودم تو آسمون ها قیجوج می زدم که آخیش بالاخره یه همسفر  با شخصیت و خوب دارم می تونم یه دل با خیال آسوده مناظرو نگاه کنم و تو افکار خودم غوطه بخورم و کلا شادمان بودم! ازین بابت که موبایل آقاهه زنگ زد.....چشتون روز بد نبینه الان من خیلی  غصه می خورم که چرا من زودتر نرفتم زنجان یه ذره ترکی یاد بگیرم...آقا فک کنم فحش می داد...چه فحش هایی اونم ؛ فک کنم خیلی غلیظ بودن فحشاش......دیگه داد و بیداد و هوار بود که می کشید....تمام افکار عزیزم از سرم پریدن....شانس نداریم که.....

**خب خب ماجراهای اتوبوسی بسه.....
من امروز ۴ تا بستنی زمستونی خوردم....یعنی سه تا خورده بودم بعد اشتباهی تایپ شد چاهار تا...بعد برای اینکه دروغ نگفته باشم مجبور شدم چهارمی رم بخورم...

** نه به اون نوستالژیک نویسی پرسوز و گدازم نه به این.....

** یه بار پسر سرایدارمون تو سانز رو مامان باباش برا اینکه یه کم از دسش خلاص شن فرستادن روستا روبروییه ؛ق؛( چیکار کنم الان میان گوگلمون می کنن بعد می گن ای وا اسفا که تو چه جور دکتری هستی که میای ماجراهای اهالی سانز و ق و حومه رو می نویسی می ذاری تو اینی؟ ) ؛ بعد این بچه هه ۵-۴ ساله اومد خونه گفت من دیگه نمی رم خونه ی فلانی ....گفتن چرا؟ گفت آخه دخترشون همش با دوست پسرش تلفنی حرف می زنه.....ماااااااااااااااا یعنی بچه ۵ ساله اونم تو اون روستای دوردست؛ یعنی من برم بمیرم که اولین بار کلاس اول راهنمایی بودم که اسم مبارک این واژه رو شنیدم ولی عین احمق ها اصلا نفهمیدم یعنی چی.....هی می گفتم دوست دوسته دیگه......پسر دختر نداره که....

** این الان فاز مانیاست؟ نه به خدا....چون دیگه دیدم همه می گن غمگین ننویس و نوستالژیک نباش اینا رو نوشتم. امضا: پینوکیو.

** راستی من هر سال ۲۹ اسفندو تبریک می گفتم؛ امسال پست فکر نکنم بتونم بذارم..پیشاپیش  روز ملی شدن صنعت نفتو تبریک می گم...حالا اون وسط سال نوتون هم  مبارک!

**آخی من پارسال سال تحویل در روستای سانز کشیک بودم...یادش به خیر......( آخه نمی شه پستای من که بدون نوستالژی باشه می شه؟ اینم نوستالژی)

/ 58 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مج جان

اين چهل و نهمين کامنت تبريک عيد هست که من می ذارم ُ در حالی که تو اولين نفر بودی .برم بميرم از خجالت نه ؟ عيدت خيلی خيلی مبارک باشه و سالت پر از همه ی چيزهای خوبی که دوست داری داشته باشی . مثلا بستنی زمستونی که من عاشقشم . خدا کنه اين اخرين پستت باشه ُ چون گوگل آخرین پستی رو که پیدا کرد این بود . هنوزم وبلاگت فیلتره و پرشین بلاگ خر! هم با فیلتر شکن راه نمی ده . اميدوارم که خيلی خیلی شاد وخوب و اينا باشی .

صحرا

من دانشجوی کارشناسی ارشد روانشناسی در دانشگاه تربیت مدرس هستم و قصد دارم پایان نامه ام را درباره قصه زندگی آدمها کار کنم . خوشحال میشم با من در اجرای این پروژه همکاری کنید . فکر می کنم براتون جالب باشه اطلاعاتی درباره داستان زندگیتون بدست بیاورید . برای من که فوق العاده بود . امیدوارم برای شما هم اینطور باشد . در ضمن ممنون میشم وبلاگ من را به دوستانی که فکر می کنید علاقمند به همکاری هستند ، معرفی کنید .

صحرا

خيلی با مزه بود ماجراهای اتوبوسی

دختر آتش

خوبی خانوم دکتر کوشی پس بابا جان ميس يو کلی...

پرديس

سلام.عيدتون مبارک.هر چند که امشب شب اخره.امروز يکدفعه ياد شما افتادم و ياد اون روزی که اين وبلاگ رو کشف کردم و تو مطالبش غرق شدم.اون موقعی که پدرتون مريض شده بود...يا اون شعر جادويی که من برای مادرم نوشتمش و روابط سياهمون يه کم بهبود پيدا کرد...اااااااااای مادر بيا...دستهای کودکی هايم را بگير......چقدر دلم می خواست بدونم شما کی هستی چه شکلی هستی که اينقدر به من نزديک بودی و در ان واحد دور بودی...دلم می خواست ببینمتون...یا حداقل یه جوری بهتون بگم دارید وصف حال من رو می نویسید... با ارزوی موفقيت

چلچله

سلام خانوم خانوما نمی خوای برگردی؟؟؟

سعيد

تعطيلات تموم شدا! نکنه منتظری کامنتات سه رقمی بشه؟!

اروس

سال نو مبارک خانم دکتر عزيز! اينجا چند بار پينگ شده ولی من نمی تونم مطلب جديد رو ببينم.

پری ناز

سلام خانم دکتر عيد که ديگه خيلی وقته گذشته اما خب مبارک..... عجيبه ... نوشته هات انگار برای من خيلی ملموسه ...چقدر احساسات مشابهی داريم ... می دونی شايد علتش اينه که من هم دانشجوی همين رشته لعنتی هستم ...

دختر ارديبهشتی

به پری ناز: مرسی عزيزمممممممممم. موفق باشی و عيد تو هم مبارک..... :*