.
کتاب حافظی که دارم بزرگه و نمی تونم ببرمش ..واسم سخته...دنبال اون کتاب حافظ کوچيکه می گردم که پارسال برده بودم
يه روز غروب که دلم گرفته بود بی نهايت احتياج به حافظ داشتم......که مطمئن بودم نداره ؛ تنها کتابی که داره «ترکی استانبولی در سفر» هست.....و....شوهراشون معلم بودن گفتم شايد اونا داشته باشن زنگ زدم نداشتن....

بهترين مقطع زندگيم مقطعی بود که دوره انترنيمو می گذروندم تو يه شهر ديگه...اين که می گم بهترين؛از لحاظ خوشی و شادی نمی گم..دوره ی خوبی بود چون بهم ياد دادبزرگ شم. چون يه جورايی به خودم فهمون که چه جور آدمی هستم... چون از قابليت های خودم با خبر شدم فهميدم که می تونم از پس چه کارايی بر بيام و از پس چه کارايی نه!! و حالا اونقدر بزرگ شدم که می تونم از پس کارهام بربيام.....می تونم استرس بکشم و اين استرس رو با کسی تقسيم نکنم. می تونم رو پای خودم وای سم...می تونم تو يه روستا زندگی کنم که مردمش با تعجب منو پذيرفتن. می تونم تو جلسات وسط ماهی شرکت کنم که آماج حملات رئيس شبکه باشم به خاطر موارد زياد زايمان در منزل و من اصلا نتونم بگم که دکتر! منکه ۲ هفته است اومدم « اين خانه از پای بست ويران است.».....

ما زياران چشم ياری داشتيم......................خود غلط بود آنچه می پنداشتيم

شايد انتظار زيادی از زندگيم داشتم. زندگی ايی که همراهم بوده هميشه..شايد زيادی دارم فکر می کنم. همين که زنده ام و می تونم فکر کنم و می تونم راه برم و می تونم حرف بزنم و مهمتر از همه بنويسم؛ شايد کافی باشه..خب هميشه که نميشه اون چيزی که من می خوام بشه.

حاج ب. و پسرش دست زنشو گرفتن و کشون کشون آوردنش تو......بعد که تموم شد و دارو نوشتم و اينا ؛ خود حاج ب. نشست و پسرش گفت: يه کم پاهاش درد می کنه...گفتم نشون بده! گفت هيچی نيست! تا حالا دکتر نرفتم و  اصلا مريضی نداشتم..گفتم خب باشه حالا کجات درد ميکنه؟  پاچه شلوارشو کشيد بالا ديدم پاهاش ورم داره...ادم گوده گذار ۳ پلاس !!!!!!!!!! ....حالا هی ميگه اين هيچی نيست!!!!!!!! شکمش هم بزرگ بود که اول فکر کردم از چاقيشه....بعد گفتم نکنه آسيت هم داره...بهش گفتم اين چی ميگه؟؟؟ منظورم شکمش بود...خنديدن و گفت چاقم ديگه خانوم دکتر.....واسش آزمايش نوشتم و گفتم جوابشو بياره و بعد حتمن بايد بره شهر........نمی دونم گوش کنه يا نه؟؟

به يه چيزی دقت کردم و اون اينه که اينجا  بعضی مريضا که ميان خصوصا خانوم ها (بعضی؛ غير از موارد واقعا مريض ) اولش خودشونو می ندازن رو صندلی و هی آخ و اوخ می کنن و ناله و يهو معاينشون که می کنی خوب ميشن و ديگه «اينه» که بهشون بدی که اصلا خوب تر می شن و ميرن بيرون شروع می کنن به گل گفتن و گل شنفتن.......

اولين باری که فهميدم اينه يعنی آمپول اون اول ها بود که يه پيرمرد بامزه رو تو حياط درمونگاه ديدم و پرسيدم مريضی؟ نفهميد چی ميگم ..يهو انگشت اشاره اش رو چند بار زد تو باتکش و گفت : « اينه !! اينه!! » فهميدم که اومده امپول بزنه...پانتوميم بازی می کرد واسم.....

شعرای گوگوشو دوست دارم اما يه شعرشو اصلا؛ هيچ وقت هم  دوست نداشتم...اون که هی ميگه آقا! شما بزرگی با من چرا نشينی......

پريروز که ميومدم فهميدم که بهار هم داره تموم ميشه..........بهاری که هميشه دوستش داشتم تموم شد..بهار خوبی نبود واسم..اصلا خوب نبود و حالا داره تموم ميشه....مزرعه ها رو که داشتن زرد می شدن ديدم و.......دلم گرفت.....چه زود می گذره همه چی .
دلم گرفته ای دوست..............................هوای گريه با من................

/ 13 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
maryam

می دونی؟منم گريه کردم٬تو کمدم٬تو دستشويی٬زير دوش اب٬تو اسانسور٬تو مترو٬رو نيمکت پارک نزديک خونه....ولی نمی دونم چرا يادم نمی ياد تو بغل يکی گريه کرده باشم٬تنهام شايد!جز يه بار!..هوای گريه با م ن

alireza

دلم تنگه برای گريه کردن .... کجاست مادر ... کجاست... گهواره ی من؟... نمی دونم چی بگم... بگم درست ميشه/ که ميدونم نميشه یعنی حالا حالا ها نمیشه.... بگم غصه نخور/ که ميدونم نميشه... فقط ميگم ... اين چيزا سعی کن بنويسی يا به کسی بگی... تو خودت نگه ندار... همين

amir

سلام خانم دکتر! خوبی؟ خوشحالم که مينويسی.دلم برای نوشته هات تنگ شده بود.چند تا پست ازت عقب بودم يه کله همه رو خوندم! مراقب خودت باش.

مريم

می گم چرا وبلاگ آناهيتا باز نمی شه ؟؟؟

مبين

به نظر من كه داره بهت خوش ميگذره حاليت نيست. تنهايي تو يه جاي دور. حال كن واسه خودت...

ایمان

سلام بر دختر ترديبهشتی ٬ کسی نمی داند که گريه راز است و کريه زير دوش آب راز تر ....کسی نمدان بلوغ و بزرگ شدن سخت است و پوست انداختن و پيله گشودن سخت تر ....کسی نمی دان زرد شدن گندمهايی که زمستانه مدفون شده بودند شگفت است و پايان بهار شگفت تر ...کسی نمی داند مهر ورزی غريب است و از آن غريب تر هيچ نسيت

SaRa

سلام....منم هميشه تو حموم زير دوش گريه ميکنم...شايد چون زيادی مغرورم نميخوام کسی اشکامو ببينه....شايد.......اما هميشه زير دوش گريه کردنو دوست داشتم....شاد باشی.......

Ali

سلام خوبی؟ با اينکه تقريبا هر شب انلاين بودم ولی هيچ کدوم از پستات رو نمياورد وقتی با اين اکانت روزانه وبلاگتو باز کردم غافلگير شدم ممنون که از مهربونيت صرف من می کنی و برام اون کامنتا رو می ذاری به موقش واست می نويسم مشکل اصلی کجاس حالا می خوام يه دور ديگه پستاتو بخونم بعد واست کامنت ميذارم

Ali

منم یادم میاد اون اوایل که عذاب وجدان داشتم اشکامو نیگه میداشتم و می رفتم توی حموم اون وقت نمی دونم آب دوش بود که تنمو خیس میکرد یا اشکام اما حموم یه بدی داره وقتی هق هق می کنی صدات بد جور میره بیرون اون وقت همه می فهمن یکی یه چیزیشه دوست عزیزم بهارو توی قلبت نیگه دار/زندگی هم کوتاهه یه کم بذار خوشگلتر باشه واست غصه هاتو با یکی تقسیم کن!با کسی که تو رو می فهمه

rose

salam man behet ghbeteh mikoram ke hanooz mitoni gery koni chon man moidathay ziadyeh ke digeh ashkam nmiad az hichi khoshhal bash ke ghaderi geryeh koni bozorg mishi