**يه مشکلی که من اينجا باهاش درگيرم يه سری حشرات ريز هستن که سفيد و ريزن و اونجايی ها بهش ميگن مگس.....نمی دونم چيه؟ ...تو مزرعه ها و طويله ها و کنار گاو و گوسفند ها زياده و مريضها با کونژوکتيويت و يا سرفه و يا گرفتگی بينی و درد گوش ميان و ميگن مگس رفته تو چشم يا گلو و دماغمون.....
هاها...اولين بار که با اين «پديده» مواجه شدم ! همون هفته های اولی بود که اومده بودم..و يه آقای جوون با التهاب ملتحمه اومد و گفت مگس رفته و من هم خيلی جدی يه سواب( چيز ديگه ای نداشتم) رو مثل تو بخش که ميذاشتيم گذاشتم پشت پلکش و پلکشو بالا اوردم ديدم...اييييييييی ريز ريز ريز چيزای سفيد دارن وول ميخورن....شستشو دادم و ديدم چيزی نيومد با همون سواب يکيشونو که نزديک مژه اش بود ورداشتم و بهش نشون دادم و با افتخار گفتم ببين! يکيش! اينا! که ديدم خيلی بی خيال ميگه:آره! ميدونم! خلاصه دوباره و چند باره شستشو دادم و يه سری  قطره های چشمی  واسش نوشتم و با تاکيد گفتم بره زنجان پيش متخصص ! که يه جوری عاقل اندر سفيه نگاهم کرد ..
خلاصه بعدها فهميدم که چه موضوع ساده ای بوده اين پديده! و چقدر شايعه ! و هر هفته چند مورد داريم وجالب ترين موردش يه پسربچه ۱۲ ساله بود که با سرفه های وحشتناک  اومده بودو به حالت کروپ وارانه! سرفه ميکرد ....يه سری دارو نوشتم و باز هم توصيه کردم اگه خوب نشد برگرده....که هفته بعد ديدم اومد اولش يادم نبود کيه و شرح حال که داد چون نمی تونست فارسی خوب صحبت کنه فکر کردم هنوز خوب نشده....گفتم وای بايد بری شهر....ديدم باباش ميگه بريم شهر؟؟؟ گفتم اره ديگه خوب نشده از اون موقع تاحالا...ببرش شهر....ديدم بچه هه خودش گفت نه! اون موقع خوب شدم دوباره رفتم پيش گوسفندها ....خيالم راحت شد و البته يه کم دعواش کردم...گفتم ديگه نبينم بری پيش گوسفندها!! بعد ديدم چه حرف بی ربطی زدم...خوب کارشون اينه ديگه!!
خلاصه که خيلی وحشتناکه اين که يه چيزهايی هی تو گلو و گوش و دماغ و چشم ادم وول بزنن.....اييييييييييييييييييييييييييی!

** پسربچه های  مظلوم با قلبی که تند ميزنه و نگاهی که ازش ترس ميباره و سری که تکون ميدن در جواب سوالاتم و چَشم هايی که ميگن؛ آدم فکر نميکنه چند سال ديگه همين ها تبديل به چه موجوداتی ميشن!!! ( هاها اين ديگه خبيثانه بود)

** کی می تونه تصور يه سياری رفتن بی سروصدا رو بکنه؟ اينکه تو ماشين هيچ حرفی ردوبدل نشه و سکوت مطلق برقرار باشه؟.....اقای دکتر؛پزشک قبلی مرکز اينطور بوده انگار و اصلا با هم تو ماشين حرف نميزدن و خانوم س تعريف ميکرد که وقتی يه موردی پيش ميومد که دکتر مثلا به يه چيزی لبخند ميزد مااز فرصت استفاده ميکرديم و تا نيم ساعت ريسه ميرفتيم از خنده و اون روز روز خوشی مون بود.....حالا انگار هرروز روز خوشی شونه چون هرروز داريم ميگيم و ميخنديم و تو ماشين من از شام ديشب خانوم سو اينکه اقای س شب ساعت چند اومد و اينکه ايا خانوم ر ضد آفتابشو زده؟؟ باخبرم و هرهر کرکر! و اينا!

** س ( بهورز ) تو برگه ماموريتش اينو نوشته بود: شرکت در کلاس فلجی شل هاد!!!!!!!!!!!!  واسش درست کردم و نوشتم حاد! ديدم ميگه من همونطور که ميخونم مينويسم!!
** يه روز هم ديدم خانوم ر داره درمورد پرکردن فرم مانا به س توضيح ميده ...س نمیفهميده صعودی يعنی چی؟؟!!!! خانوم ر هم با نهايت تلاش و ممارست سعی در فهموندن اين موضوع بهش داشت و ميگفت صعودی يعنی بالا رونده...مگه نشنيدی که ميگن فلان کوهنورد به قله فلان صعود کرد؟؟؟!!!!! يعنی بالا رفت ديگه!!!
بهورزی که ندونه صعودی يعنی چی؟ چه انتظاری از مريضش داری؟؟ هی دکتر روستا؟؟
** من کلاسهای بهورزها رو مختصر و مفيد برگزار ميکنم واسه اينها اخه چه فايده داره که من از اپيدميولوژی و پاتوژنز مالاريا دم بزنم؟؟ اون ميشينه و فکر ميکنه به پس فردا که روز حقوقه و اينکه من واسش اضافه کار چند ساعت ميزنم؟؟؟
مثل خودم تو دوره دانشجويی!!!!!!!!!!!!!!! ( درکشون ميکنم ديگه..من حالا شايد به حقوق و اضافه کار فکر نميکردم اما شرور بودم ها)

** حقوق بگير هم شدم بازم آخر برج پول کم آوردم از مامانم اينا گرفتم.....بابا چه خبرته تو؟؟

** فردا روز حقوقه!! چه روز خوبی....ما اينجا يه روز داريم به اسم روز حقوق...که تو اين روز همه از پزشک و کاردان گرفته تابهورزهای مراکز مختلف تيليک تيليک  پا ميشن ميرن شبکه فيش حقوقی ميگيرن ميرن بانک!!!!!!!!!!!!!!!!!!

** انگيزه واسه درس خوندن به هر نوعی رو ندارم..به هيچ وجه..فکر ميکنم که من کی انگيزه داشتم؟ از وقتی يادم مياد يا حوصله نداشتم يا انگيزه نداشتم يا...يا...اما رشته ام رو الان دوست دارم شيرينه ها......
** تو رشته ما علاقه ها مقطع به مقطع فرق ميکنه.واسه من که اينطور بوده..از تمام درسهای علوم پايه که متنفر بودم..اه اه....وقتی فيزيوپات بودم روماتو لذت بخش ترين کورس بود واسم...عاشق روماتولوژی بودم.....استاژر که شدم گوارش و پوست و نورولوژی....اينترن که شدم پوست و روانپزشکی و نورولوژی.....و حالا که اومدم تو کار.....احساس ميکنم اون چيزی لذت بخشه که کيور بده که متاسفانه هيچ کدوم از رشته هايی که من دوست دارم اينطور نيستند.... مريض پوستی هيچ وقت راضی بر نميگرده و همه ميشن واسم اون موقع تختان!!!!!!

** خانوم س گفت بهم وقتی عصبانی ميشين نمی تونم نگاهتون کنم..!!!! هاوه!!! مگه چه شکلی ميشم؟؟؟ من اون روز که ر م . به مريض الکی برگه ارجاع نداد و بهم دروغ گفت که برگه ها تموم شده و يواشکی گذاشت تو کمدش کلی عصبانی شدم...اما نميدونم که چه شکلی شده بودم؟؟

** در مورد سوسک و جيرجيرک هم توضيح اينکه: جيرجيرک های اونجا شبيه سوسک هستن و بزرگتر و من چون نمی خوام جيرجيرکها رو بکشم ۴ ساعت بايد فکر کنم که سوسکه يا جيرجيرک؟؟....خب نکنه انتظار دارين که من سوسک ها رو هم بذارم راست راست راه برن ؟؟ پروارشون کنم چطوره اصلا؟؟ پرورش ملخ و سوسک و جيرجيرک واز کنم اصلا چطوره؟؟

                              قصه ی سفر؛ رفتن و رفتن با پای پياده است.

/ 63 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
maryam

بابا بذارين اين حميده ای يه سر بياد اين ورااااا:(

ساحل افتاده

سلام خانم دكتر . اگر اين جك و جونورها بروند توي روح و روان آدم بايد چيكار كرد ؟ مي شود يك نسخه به من بدين كه از شرشون يه طوري خلاص بشوم ؟

marziyeh

وای نميدونی ..تو بيمارستان اريا ..که برا بابا رفته بوديم ..ياده تو افتادهم .چند بار ...وقتی خانوم مقنعه سفيدا رو ميديدم ..حالا شايد دکتر کوچولو باشی ..اما من اونجا فکر مردم هستی ...بعد يادم افتاد د.ری ..يکم ..فقط يمک ...چه دنياای ...نه ديدمت ....نه .. اما نه ..يکم حالا ميشناسم ..بابام اومد لاهيجان بهتره خانوم دکتر ...بعد خدمت ميرسيم ..عملش کردن بابامو بابا ی سيبيلو مو

mina

خانم گلی هنوز نيومدی ؟ :*

maryam

دختر ارديبهشتی تو واقعآ نازی ....

maryam

يعنی هنوز مرخصی نيومدی؟:(((

Naslidigar

سلام نوه عزیز...:)... تو هم که کم پيدا شدی.... شاد باشی...:)

ساناز

سلام...وبلاگ جالبی داری...مخصوصا خاطراتی که نقل می کنی خيلي جالبن و خيلی ادم رو به فکر می برن...موفق باشی....با اجازه لينکت رو اضافه کردم.