ساعت پن دقه به یک شبه و من اینجا نشستم و هزار تا وبلاگ خوندمو و اصلا درس نخوندمو اصن هیچ کار مفیدی نکردم. با دوستم در مورد عمو جغد شاخدار و چگونگی مرگش و اینا حرف میزنیم ..هی زنگ میزنم به ارزو و لیلا و هی الکی ملکی چرت و پرت میگم به آدمای جدی؛ میرم همشهری جوان میخرم هی رویداد× هفته شو میخونم میخندم بعضی وقتا؛ از برادر زادم کارتون کنت مونت کربستو میگیرم می خواهم یاد بچگیام بیفتم.... در طول یک روز از صب تا عصر فقط  ۱۲ تا سوال زنان میخونم  بعدش میفهمم که همش از کارنت بوده و دیگه اصن اینا تو دنفورث نیست.... با اون یکی برادر زادم پیاده میایم خونه هی بوسش میکنم نازش میکنم........از آرش یه کم؛ خوشم میاد جدیدنا...از هر ۴ تا کلبپی که با همون اهنگ تمپتیشن درست کرده فقط ولی خوشم میاد ...ولی اون آرش بی تو سردمه رم دوس دارم؛ بعضی وقتا..........مث اینکه اقای ا.. میخواد بیاد منو با همکارا رو ببره بگردونه اونم دوهزار و سه هزار...حوصله ندارم......؟موبایلم خط نمیده اس ام اسامو یکی درمیون میگیرم بدم میاد.....ده روزه میخوام نورولوژی بخونم ؛ چون یه زمانی دوست داشتم ولی نمی خونم...شبیه دارکوب شدم.....مجله زرد هوس میکنم بخرم؛ میخرم سه سوته تموم میشه ۲-۳ تا قصه شو که میخونم از حرصم مجله رو پرت میکنم پایین؛ از زور بی حوصلگی زنگ میزنم به یه دوست دوره دبیرستانم  که هر شیش ماه یبار با هم تماس داریم؛ حرف میزنیم؛ وسط حرفامون یهو صدای یه زنگ میاد میگه موبایلم زنگ میزنه ولی نویزش نمیاد اصن؛خدافظی میکنیم تند تند....عکس الفی اتکینز و باباشو وال پیپر گوشیم میکنم؛ از باباش بیشتر خوشم میومد؛ انقد مداد خودکار دارم که تو ۴ تا لیوانم جا نمیشن... نصفشون تو کمدمه؛ یه گربه هه اومده عینهو ریتیه؛ واسه همین بهش غذا میدم ...ولی خب هیچکی که ریتی نمیشه.....این دختره؛ ریتی پسر بود....فک میکنم  به این که اینقد بی مقدمه ۴ روز تعطیل شد حتمن تو درمونگاه لیست کشیک تغییر کرده؟ بعد فک میکنم که کار خودتو بکن...به تو چه؟ تو که دیگه اونجا نیستی........راکست خیلی دوست میدارم جدیدنا.......... گوش میکنم همش............هی به خودم میگم چه مرگته هی میخوای بچه باشی؟؟ یه بارم شده دلت بخواد بزرگ شی؟؟......تو اون مجله زرده یه تبلیغ عمل دماغ حالمو بد میکنه....قیافه قبل و بعدش بیش از حد ومیت زاست....اقاهه دماغشو با سوراخاش انداخته تو دوربین چشاشم چهارتا کرده...بعد از عمل رفته اون دور مورا واستاده محجوبانه عکس گرفته......میخوام ببینم کی میره اینجا بعمله؟؟.....گردنم نمیدونم چرا پتشیک شده؟ خیلی زشته....میخوام برم موهامو کوتاه کنم......عروسی س  نمیرم....نمی دونم چرا انقد بی فکر شدم...من قبلا این جور نبودم....تصور اینکه بخوام برم تو سیستم بهداشت و بیمه کار کنم حالمو بد میکنه..دلم برای رئیس قبلی شبکه مون و خانومش تنگ شده....شمارشونو دارم ولی نمیدونم چی بگم بهش؟.......... همیشه فکر میکنم که خوب شد اومدم .......خسته میشمو میخوام برم.....بعد فکر میکنم که چه چرند نوشتم......ساعت داره یک و رب میشه دیگه...........

/ 20 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
متالورژيست

سلام...چطوری؟ وبلاگت از اون وبلاگ هاست که از سبکش خوشم مياد...تجربه ساعت يک به بعد نوشتن رو زياد دارم...خيلی حال ميده...حتی اگه چرند بگی... کيفورالحال و شادان باشي.

Flu

در مورد پست قبليت بازم به تو من دقيقا برعکس تو !بچه که بودم دخترا و زنهای بزرگ «عاشقم» می شدن حالا هيچ کس

سبکــــبال

گاهی پيش می آد که آدم رخوتی بشه . من بعد از شيمی درمانی عين الفی اتکينس شده بودم .

دلتنگ

ههم خودتو هم وبلاگت و مييييييييييدوستمممم!‌کليی از شخصيتت خوشم اومممد:ي

نازی

دلم می خواد بدونم اين نوستالژی کودکی ريشه در کجا داره ؟

ايمان

سلام بر دختر ارديبهشتی ٬ سريع است و واقعی ومثل زندگی غم وشادی را با هم دارد .همان رنج و شادی که در پی همند و هر يک در انتظار ديگری .

سلا[عینک

با نام خدا سلام خواهر محترمه تو که سر شار از احساس ونجابت وعشق به خالقت هستی مبادا ذره ائی از ياد او غافل شوی . امروزه بعضی از هم سنهای تو بواسطه دوری از او دچار بی هويت سختی شده اند. ياد کن او را که بهترين عاشق است.