شانزده ماه و بیست و چهار روز به سرعت برق و باد گذشت .

این مرحله از زندگیم هم تمام شد. اما............انگار همیشه دیر شده ؛ برای همه چیز.

* لیلا برام آش پشت پا پخت. ( از سانز هم که میخواستم بیام خانوم رحمانی برام پخته بود)
* دکتر ل برام یه جاقلمی سنگی گرفت از مشهد
* آرزو یه جفت جاشمعی کریستال
*خانوم ر وشوهرش یه سرویس قوری و کتری لاوسانگ ؛(البته این هرچی بود خوشحالم کرد.)
* صاحب سوپرمارکت نزدیک درمونگاه دو کیلو روغن زیتون
*و سورپرایز اصلی آقای ا..... راننده مرکز بود که منو و اسباب اثاثیه ی بی شمارمو تا خونمون ( یعنی مسافت بیشتر از ۳۰۰ کیلومتر) آورد و فقط شش هزار تومن گرفت اونم به خاطر اینکه من غصان نشم و به شرطمون که همون پول گرفتن باشه عمل کرده باشه و ساعت ۵/۹ شب هم فقط یه شام خورد و حرکت کرد و ساعت ۲ - ۵/۲ رسید اونجا.کلی با مرامی کرد در حقم؛ چون من واقعا نمیدونستم چطور باید برگردم و با اینهمه اسباب چیکار باید بکنم؟

خودم هم تو مرکز شیرینی پخش کردم به میمنت و مبارکی پایان طرحم! و آزادی ! که همچین آزادی هم نیست اما حداقل جایی نیستی که توش همه در حال زیرآب همدیگه زدن باشن.

* حالا چه برنامه ای دارم؟ این سوالیه که این چند روز زیاد ازم میشه..لابد شما هم میخواین بپرسین؟

*پیرمرد و پیرزن باهم داخل مطب شدند...بعد از معاینه و شرح حال بهتر دیدم که پیرزن رو بفرستم گرافی بگیره. گفتم:« حاج آقا باید ببریش عکس بگیره! »که یهو دراومد که:« عکس؟! عکس؟ عکس برا چی؟ عکس که تازه میخواستیم براش دفترچه بگیریم انداخته! دیگه دوباره عکس؟؟!!»
گفتم:نه! اون عکس که نه! عکس رادیولوژی! عکس از پاش!  
ـ« عکس پا؟ کجا؟ همین عکاسی سر خیابان میگیره؟؟!!»
ـ « نه حاج آقا...اون عکس فرق داره! باید بری بیمارستان!»
ـ « نه! نه! دارو بده خوب میشه از عید تا حالا یه میلیون براش خرج کردم همش مریضه! گرفتارم کرده!!»
دیدم به هیچ صراطی مستقیم نیست و چشم دیدن زنشو نداره؛ از اونایی بود که تا یکی دو ماه دیگه میرفت یه زن جدید میگرفت.
شک به بدخیمی داشتم؛ گفتم از عکس صرفنظر کنم فعلا .لااقل بره ازمایشاشو بده . داشتم توضیح میدادم که دیدم ترکی باهم حرف میزنن و خانومه به شوهرش میگه تو فارسی متوجه نمیشی؟ که شوهره توپید بهش که: من؟ من؟ من حالیم نیست؟؟ هرچی میگه میفهمم تو چی میگی؟!! نمیدونستم بخندم یا نه؟؟

* یه پیرمرد ۱۰۵ ساله اومد پیشم که پاهاش و بدنش درد میکرد . تو معاینه مشکلی نداشت. گفت چرا اینطور شدم؟ داشتم به ترکی مخصوص خودم میگفتم که سیزین سینین بیر مقدار!! یوخاره ده ....برای همون( اینشو بلد نبودم) گیچین اقریر!!! که دیدم گفت بله بله من سنیم یوز ده!
تو دلم گفتم یوز نیستی و یوز بشی و فکر کردم چه تعداد آدمای کمی میتونن تو سن ۱۰۵ سالگی سالم و سرپا باشن و بیان دکتر با پای  خودشون!( بزنین به تخته!! )

* دلتنگم! دلگیرم! از این زندگی

* دو تا مریض پوست اومد پیشم؛ منی که اینقدر مریض پوست خوب ویزیت میکردم  نتونستم تشخیص نت بذارم و هردوتا رو بین قارچ و درماتیت مشکوک بودم.این  ناراحتم کرد.

/ 5 نظر / 16 بازدید
ايمان

سلام بر دختر ارديبهشتی٬اولا مبارک باشه تموم شدن طرح ٬ثانيا چطور شد که پزشک خانواده نشدی ثالثا واسه رزيدنتی نمی خوای بخونی ؟رابعا هر جا هستی از صمصم قلب دوست دارم هرگز غصان نباشی (با تشکر از آقای راانده که نذاشته تو غصان بشی)

ايمان

واقعا که افتضاحه !! تو سه خط مطلب ۲ تا غلط تايپی دارم .....پيريه و هزار درد بی درمون ديگه !!

Flu

خوب ايشالا بعد طرح هم خوش بگذره!مثه خدمت ميمونه ديگه بعدش؟؟؟؟؟؟

رضا

دو کیلو روغن زیتون؟ چه باحال... خوشحالیم که برگشتی پس خدمت سربازی تمام شد

امير

پس طرح تمام شد پزشک دهکده؟بايد بگم مبارکه نه؟پس مبارک بادت!