¤¤
فردا پنجمین سیزدهم آبانیه که دارم تو این وبلاگ مطلب می نویسم....چهار سال تمام گذشت..........خنده ام می گیره....سیزدهم آبان ۱۳۸۱؛ استیجر عفونی بودم ؛ صبح قبل از شروع کلاسهای تئوری تند تند این وبلاگو باز کردم و مثل بقیه کارام یه پست شتاب زده گذاشتم و رفتم بیمارستان........

¤¤
امشب نشستم و آرشیو وبلاگم ؛ اون سالهای اول رو خوندم با کامنت ها... چقدر اون دوران خوب بود....دوستام خیلی هاشون نیستن...از خیلی ها خبر ندارم....اول از همه لطیفه است...گوشه گیر....ابروکمون...مصی...ماجراجو...روبی پیره...جنون..وبقیه.... چقدر دوست داشتم وبلاگ چای بعد از ظهر رو...وقتی گفت وبلاگشو بسته دلم گرفت...... ..

¤¤
بعضی متن های قراضه ی وبلاگمو خیلی وقت پیشا پاک کرده بودم.....اما وقتی یکی از سرچ های گوگلو باز کردم دیدم هنوز سیو شده اند...من اون ها رو  از آرشیو وبلاگم چند وقت قبل پاک کرده بودم ؛ ای گوگل بد! چرا نگهشون داشتی؟؟؟

¤¤
این دو سه روزه مریض شدم و خوب نمیشم همش یا خواب بودم و یا تو اینی داشتم وبلاگای مردمو با آرشیواشون!!!!!!!! می خوندم.....بیکار که میگن همینه دیگه.....بعد یه وبلاگیو پیدا کردم همشو تا ته خوندم..خیلی برام جالب بود کوچکترین حرکتشو اومده بود و نوشته بود....تو یه برهه زمانی که دیگه هم هر روز می نوشت و هم اینکه روزی چند تا پست طولانی داشت...

¤¤
آدم نمی تونه حرفای دلشو تو وبلاگش هم بنویسه...همش میشه خودسانسوری....

¤¤
دلم یهو برای خیابون بیستون تنگ شد....کتابفروشی هاش...مجله فروشی هاش..و از همه مهمتر دکه ی «رضا کتابفروش» .چقدر ازش کتاب خریدم...یه بار رفتم و دیدم چه کتاب قدیمی های جالبی آورده... دانشجو بودم و نمی تونستم زیاد بخرم...نتونستم دو سه تاشو بخرم...دلم هنوز پیششونه....دیگه فکر نکنم منو یادش باشه...خیلی وقته که نرفتم اونجا....این اواخر هم که می خواستم بیام مرخصی ؛ راهمو کلی کج می کردم و می رفتم اونجا اما همش سر ظهر میرسیدم یا مثلا ساعت سه ؛ سه و نیم عصر تابستون و خودش نبود....

¤¤
یه پیرزن لاغر کوچولوی با مزه مریضم بود ...(کجا؟ خب معلومه دیگه؛ س )....بعدش یه بار اومده بود پیشم و چون فارسی بلد نبودو منم ترکی بیلمیرم بودم...به زور و بلا گفت داروی لاغر بده!!!!!!!!!!!! دیدم لاغر که هست؛ گفتم: اها می خوای چاق شی؟ گفت آره.....گفتم: چرااااااااااااااااا؟ ( اینا رو دیگه ترکیشو بلد بودم ؛ترکی گفتم) گفت :آخه میخوام یه ماه دیگه برم خونه دخترم مهمونی!!!!!!!!!!! میخوام چاق بشم برم!!!!!!!
الاااااااااااااااااااااااااااهی......گفتم مگه تو کدو قلقله زنی آخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بعدش یادم افتاد که پیرزن کدو قلقله زن میرفت خونه دخترش چاق بشه و برگرده...این میخواست چاق بشه بعد بره خونه دخترش!!

¤¤
بر احوال آنکس بباید گریست...............که دخلش بود نوزده؛ خرج بیست
این وصف احوال منه...دو تا قبض تلفن سر به فلک کشیده باید پرداخت کنم....دیگه سر کار نمی رم..اما خرجام باقیه...اصلا من نمی تونم از تلفن دست بکشم...سان که بودم ؛ معروف بودم..می رفتم خونه تلفن دستم بود تا هر وقت خسته شم....بعد مریض که میومد آی این سرایدارمون حرص می خورد که من اشغالم.....بدو بدو میومد اون همه راهو تا در خونه صدام میکرد....

¤¤
از سان خبرایی بهم میرسه هنوز....اوضاع متشنج شده انگاری!!! و چه چیزایی که نشنیدم...باورم نمیشه...

¤¤
این شهرام کاشانی خجالت نکشیده اومده کودکانه ی فرهاد( بوی عیدی) رو با اون صدای منحوسش خونده.؟؟..چه خلی بودم یه زمانی ازش خوشم میومد بچه که بودم.... 

¤¤
 و حالا ترانه ی درخواستی به مناسبت تولد وبلاگم:
چه خوبه آدم همیشه یارش کنارش باشه؛
چه خوبه آدم همیشه یارش کنارش باشه
آره آره والا خوبه....آره آره بلا خوبه
غم خجالت میکشه....از اینجا پر میکشه........

¤¤ خب خب من برم که خیلی چیپ شدم!!

/ 12 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
گلی خانم

وااااااااااااااااای حميده ای ۴ ساااال. کم نيستااااااااااااااااااا.يادمه يه روز نشستم وبلاگتو خوندم از اول! تااازه يه سريشو هم برينت گرفته بودم که تو راه مدرسه بخوانم!:) بارسال بود.چه زود گذشتاااااا. خيلی دوستت دااارم حميده ای مهربونننننن. هميشه ی هميشه خوش باااشی:*:*:* ماااچ آبدارررر.رااااستی ديروز ايمجا برف اومد. همه جاااا سفيد شد.يااااده تو کردم:)

ايمان

سلام بر دختر ارديبهشتی ٬ خودت فکر می کنی چرا وبلاگت به چهار سالگی رسيده با وجود اينکه خيلی وبلاگها که پر خواننده تر از وبلاگ تو بودند و خلق خدا هم بيشتر واسشون کامنت می ذاشتن ديگه الان آپ نميشن .خودت و دوستای وبلاگيت چی فکر می کنيد ؟

رضا

اوه یادته اون موقع که تازه می خواستی بری طرح؟ آدم باورش نمیشه... آنا اول رفته بود... بعد تو می خواستی بری... :)

نازی

می دونی اين ترانه مال وقتيه که تو هنوز به دنيا نيومده بودی ؟ تولد بلاگت مبارک . من تاريخ تولد وبلاگم رو يادم نمی آد .

سيمين

salam behetoon tabrik migam webloge ghashangi darid man chand sale ke matalebe shomaro mikhonam kheili rahato sadeo ghashang minevisid movafagh bashyd

کريم

سلام خانوم دکتر ببخشين که جواب ايميل ندادم.خوشحالم که وقت گذاشتين و خوندين. فک ميکردم ديگه اين داشتن کودک درون داره چيز نايابی ميشه.خوشحالم که هنوز به پيدا ميشن کسايی که به اين معصوميت کودکانه فک مينن و دلشون براش تنگ ميشه. خيلی شيرين می نويسين.منتظر نوشته های ديگه شما هستم.

ماریا

سلام.خوبین؟ببخشیدا!!!!!! اما من تا حالا ادمی به این بیکاری ندیده بودم.ای ول که خیلی بیکاری. من همینجوری سر زده بودم. اما خوبه ادم یادداشت بنویسه.برات ارزوی موفقیت میکنم.چاکریم بای[ماچ]

ماریا

ببخشید باز مزاحم شدم! شما دکتریدددددددد؟؟؟؟؟؟ای ول به حوصله تون!ای کاش منم همینقد حوصله داشتم.اما من به جای حوصله دارم روز به روز افسرده تر میشم.میشه کمکم کنید[سوال].آدرسمو نوشتم.خوشحال میشم چیزی برام بنویسین.بای بای[خداحافظ]