¤¤
بوی نو ئی کتابها و دفتر ها میاد....بوی نوئی پاک کن ها... بوی نوئی مدادهای تراشیده نشده؛ لیوان های پلاستیکی؛ جامدادی های پارچه ای؛ بوی نوئی روپوش مدرسه های طوسی با پارچه های زمخت؛مقنعه ای که بلد نبودیم سرمان کنیم؛  بوی نوئی عکس برگردون هایی که از مغازه آقای صیادی می خریدیم یه تومن...؛ بوی خط کش چوبی خانم ناظم؛ بوی پچ پچ های یواشکی؛  لق شدگی دندانهای شیری ؛ بوی آسمان ابری؛ بوی ابرهای تیره ی سیاه؛ بوی برنامه هفتگی؛ بازم مدرسه ام دیر شد با بازی اکبر عبدی؛ همشاگردی سلام...همشاگردی درود؛ بوی سیب زرد لبنان؛ بوی کیهان بچه ها؛ بوی آلوچه هایی که با افسون می خریدیم و یواشکی میخوردیم ...بوی لوحه های آویزان از دیوار کلاس......
 بوی کودکی؛ بوی سادگی؛ بوی دوستی؛ بوی ع ش ق .

¤¤
اینجی ا پیرزن چاق و خمیده ساکن روستای د...؛ مثل سایر زنان روستای خود علاقه وافری به آمپول دارد. مشتری دائمی تمام چهارشنبه هاییست که سیاری پزشک انجام می شود. قربان صدقه ات می رود. رویت را می بوسد . دست نوازش به سرت می کشد و بسیار پرحرف است و اگر آمپول یا همان ( اینه ) را برایش ننویسی غمگین و افسرده خاطر گوشه ای می نشیند ...وهرچقدر هم صحبت کنی که این آمپولها هیچ فایده خاصی ندارند؛ به خرجش نمی رود و تا آمپول نگیرد نمی رود.

چهارشنبه شلوغ و پرسروصدایی بود ؛ انگار تمام پیرزنهای د.... در آن دو اتاق کوچک خانه بهداشت جمع شده بودند. اکثرا دیابتی با فشار خون و قند خون های کنترل نشده...و بیشتر از آن شلوغ به خاطر پخش دفترچه های بیمه روستایی  ... در حال ویزیت مریض؛ خانم س که بی حوصله و خسته بود؛ بی صدا آمد و نامه ای روی میزم گذاشت با این مضمون:
 به خانم اینجی ا   گفتم آمپولمان تمام شده ... اگرگفت؛ ننویسید.
نگاهم افتاد به چهره امیدوار اینجی؛ انگار زنده به آن آمپول ب۶ ؛ ب۱۲؛ بود....و انگار به امید آن آمده بود. وقتی گفتم نداریم؛ تمام شده؛ وا رفت!! ناراحت و افسرده خاطر  نشست و تکیه داد به دیوار.....ولی احتمال نداد که دروغ میگو یم...مطمئن بود که راستگویم  و نمی دانست که چقدر آمپول ویتامین ب۶ تاریخ نزدیک در جعبه سیاری داریم....که تنها مشتریش اوست و چند پیرزن و پیرمرد دیگر...و نمی دانست که تمام  این اثرات تلقینی ست....فقط آمپولش را می خواست....و من  آن  را هم دریغ کرده بودم.....

 

/ 7 نظر / 12 بازدید
ستاره

اوه ....چقدر لينک ....دلم هوای اون وبلاگ قديميها رو کرد...

رضا

برنامه هفتگی... اصلا یادم نبود...

ياقوت سبز

..بودن در کنار آدمهايی که اينقدر ساده و پاکند باعث میشه آدم ميفهمه ميشه ساده هم زندگی کرد...بعضی وقتها بهشون حسوديم ميشه

ايمان

سلام بر دختر ارديبهشتی ٬ مهر امسال اونقدر سريع اومد که اصلا نفهميدم ... نوشته قشنگ تو يادم انداخت که اولای مهره و من می مردم واسه اون سيبای زرد لبنانی که مادرم ميذاشت روی کابينت آشپزخونه و ميرفت مدرسه (مادر من معلم بود ) و من ميذاشتم توی کيفم و تو راه مدرسه می خوردم

امير

آخی...تف به گور اين مقررات اداری...

مريم

سلام خيلی خوب آن سالهای قشنگ وشاد را توصيف کردی. منو بردی به سال ۶۳ اولين روزی که به مدرسه رفتم

salam dr ordibeheshti motmanem mano yadet nemiad vali too daneshkade man hamishe be yadet boodam