فروردين

همیشه اسفند را از فروردین بیشتر دوست داشته ام. اسفند پیر خسته ی شلوغ پر هیاهو ....در مقابل فروردین تنهای ساکتِ محزون  و طولانی...
دو هفته ی اول فروردین برای من مصادف است با تنهایی؛ دلتنگی؛ دید و بازدید های رسمی بی صمیمیت با بوسه های سرد و نگاه هایی سردتر؛ ساعت های جلو کشیده شده ی عصر؛ مادربزرگ پیری که پایش را در یک کفش کرده بود که می خواهم برگردم خانه ی خودم؛ مادربزرگی که سالها بعد در یکی از همین روزهای فروردین خواست که برای همیشه برود؛ دایی هایی که دیگر نیستند.....

و انگار هنوز بعد از سالها ؛ تازه دارد امتحان های ثلث دوم تمام می شود؛ خواهرم از زندگی دانشجوئیش در یک شهر دور و غریب بر گشته و برادرم هم همین روزها به خانه می آید؛ تازه پیک نوروزی بهمان داده اند و گفته اند با دقت حلش کنید.... مادرم خرید های عیدش را تکمیل کرده 
 و من چه خوشی دلچسبی زیر پوستم احساس می کنم.....لباس عید ها را خریده ایم. شکلات ها ....جعبه های شیرینی....چند روز قبل هم موهایم را کوتاه کرده ام. همه چیز تکمیل است برای لحظه ی تحویل سال....انگار نه انگار باز هم این امتحان علوم لعنتی را ۲۰ نمی شوم....فکرش را از خودم دور می کنم ؛ توی دلم حساب می کنم  تا ۱۶ روز دیگر تعطیلیم......

و بعد عیدی های مامان بزرگ بود...... تخم مرغ های رنگ کرده و اسکناس های  نو و جوراب.....سال های آخر عیدی من پر طمطراق تر شده بود.....
و بعد روزهای کش دار ......روز های کش دار اوایل فروردین.....پیک نوروزی با سوال های احمقانه.......اضطراب گرفتن کارنامه.....تلویزیون با دو شبکه ی بی جان.....فیلم های سیاه و سفید ساعت ۴ بعد از ظهر شبکه ی یک.....آماده شدن برای رفتن به عید دیدنی.....برنامه ی کودک با بازی منوچهرآذری و شاید فرهنگ مهرپرور...


.................
.................

از الان می ترسم که دچار دپرشن فروردینی بشم....هر دفعه هم که به خودم قول می دم حتما دیگه باید از فردا SSRI شروع کنم ...یه چیزی فرداش می شه که احساس کنم نه حالم خوبه... الان دو ساله که می خوام شروع کنم!!!!!!!! ولی ماشاالا از بس اراده قوی ای دارم....تو دوره امتحان یه  ورق ففل گذاشته بودم کنار کتابام روزی یه دونه تناول می کردم....اما از بعد امتحان دیگه یه دونه هم نخوردم

.................

دوباره دارم «بادبادک باز» رو می خونم.  قبلا هم خونده بودم ولی چون تو دوره ی امتحانیتم بود زیاد بهم نچسبید.....یه کم عذاب وجدان داشتم آخه.....آخه یه روز کامل و یه شب رو لم داده بودم رو تخت؛ بادبادک باز می خوندم. این اشکه هم که دم مشکمونه!!! گریه و زاری و آه و فغان هم می کردم......

.................

تازگی ها به این « ه » آخر نمی دونم چی چی حساس شدم..تو رو خدا ؛ شما رو به جون هر کی دوست دارین  این «ه» بدبخت خونده می شه ولی نوشته که نمی شه....
جان من؛ بنویسین کتاب من؛ ننویسین: کتابه من!!!!!!دفتره من؛ چه می دونم پاک کنه صورتیه عزیزه خوشگله من !!!!!!!!!!!!
خب این که راحتت تره بنویسی: پاک کن صورتی عزیز خوشگل من!!!!!!!!!!!!!

خب قربونتون برم؟ اینقدر گوشتای تن منو آب نکنین دیگه......من همینجوریشم دارم می میرم از لاغر لوغوری!

/ 15 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ساناز

سلام ... دلت می ياد بگی ؟؟!!! فروردين ساکت خوب ... با اتفاقای خوب و عجيب ... با همون دپرشن تنبل هميشگيش که انگار به آدم کيف می ده ... دلت می ياد بگی ؟!!!

روهام

حمیده جان سلام اون پايين مايين‌ها نوشته بودی استادت يه چيزی بودش برات که بی‌عشق هيچی نمی‌شه و اينها خواستم بگم باهات موافقم بی‌خيلی چيزها می‌شه همه جوره می‌شه همه چی می شه. يعنی می‌خوام بگن به استادت بگو اگه اومد تهران بره يک کم جلوی دانشگاه تهران قدم بزنه و دو تا کتاب از دکتر دينانی بخونه.

روهام

اصلاحيه : ... استادت يه چيزی نوشته بودش که...

مهشاد

چرا ؟؟؟ فروردين که خيلی قشنگه ... يه حس زندگی توشه ...

نگارنده

دختر ارديبهشتی جونمواييی پیک نوروزی عجب!یادش به خیر می رفتیم آرایشگاه موها رو کوتاه می کردیم ولی برای ما خبری از دید و بازدید و اینا نبود!فک و فامیلامون هر کدوم یه جایی هستن!!

نگارنده

اون موقع هایی که من وبلاگ خون بودم و وبلاگ نداشتم به این ه ها خیلی حساسیت داشتم!!!اما حالا خودم به کار می برم چشم دختر اردیبهشتی لاغر لوغور خودم راستی فروردین امسال تنها نیستی من میام پیشت!!!

ياقوت سبز

عيدت مبارک از حالاااا

ياقوت سبز

بوی عیدی، بوی توپ . . .بوی کاغذ رنگی. . بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو. . .بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ..شروع فروردین همیشه یه حس دلتنگی ..دل گرفتگی..برام داره..مخصوصا لحظه سال تحویل ..ولی بعدش دوباره اونقدر تو روزمره گی غرق میشیم که این حسا یادم میره تا فروردین بعد..فقط هرسال یادم میوفته سرعت زمان انگار داره بیشتر میشه

مج جان

من يه چيزی با خودم می گم دیگه این ه رو اشتباه نمی ذارم . آخه یه جایی خوندم که این ه فقط وقتی نوشته می شه که خلاصه شده ی هست باشه ُ مثلا : این کتاب نسترنه ؟ خلاصه هميشه آخر کلمه ای که می خوام ه بذارم يه هست هم می گم اگه معنی داد اونوقت می ذارم . چه باحال اونوقع ها هم مادربزرگم بهم تخم مرغ رنگی می داد برای عيدی . تازه موهام رو هم ديشب چيندم ! تازه وبلاگتم برای من فیلتره . به جان خودم . آی اس پی ام البرز هست . ولی من دورشون زدم و باز اومدم مرسی به خاطر اون شعر

رهگذر

کوشی پس مخمل اردیبهشتی؟