زه زه

یادش به خیر؛ روزگاری داشتم باهاش.نوجوونی من با زه زه بود.یواشکی کتاب خوندنام و گریه کردنام. هنوز هم دوستش دارم.

/ 12 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آلما

آخی ياد بچگی هام افتادم

رفا

جلد اين کتاب رو که ديدم ياد بچگی‌هام افتادم. تابستونا با داداشم ميرفتيم تو زير زمين و کتابا رو زير و رو ميکرديم. اين کتاب هم هميشه اونجا بود تا اينکه اين اواخر که وارد بزرگسالی شديم اومد توی کتابخونه ی داداشم. هنوز نخوندمش.

امید

هی...نوستالژيای بی پير...

مريم

سلام حميده جون ... چرا آناهيتا ديگه نمی نويسه ؟؟؟

سبکبال

من هم اين کتابو خوندم ... راستی مينا (سایه سار) تو بلاگ اسپوت می نویسه .sayehsaar.blogspot.com- come what may

واقعا يادش بخير دختر ارديبهشتی عزيز

فروغ

سلام من اولين باره ميام اينجا منم يه دختر اول ارديبهشتی هستم شماخانم دکتريد؟منم قراربود خانم دکتربشم...يعنی رشته م تجربی هست...اما ترجيح ميدم خانم دکتر نشم!!!!ميخوام هنر بخونم... من هنوز نوجونم واسه همين نمی تونم بگم يادش بخير من قيافه م بزرگترازسن م به نظر ميرسه...اين بدتره يا بهتر؟

در دل آتش

سلام. من اين کتاب و اصلاْ نديدم. خانوم دکتر مهربون مرسی که اومدی بهم سر زدی.. چه خوب شد خونه نبودم وگرنه سرما ميخوردی.. آخه من يه عالمه سرما خوردم

ستاره

سلام دوست عزيز جالب بود لذت بردم به من هم سر بزنی خوشحال می شم