((دختر اردیبهشتی))


 

عصر یک روز زمستونی بود.. بعد از ظهری بودم. از مدرسه اومدم خونه؛ مادرم نبود و پدرم تو اتاق کتاب می خوند.خواهرم کلاس کنکور بود شاید هم تو اتاق در بسته اش درس می خوند.  انگار قبل از اینکه سلام کنم پرسیده بودم مامان کجاست؟ و پدرم گفت :حالا که من اینجام . همش مامانت؟ خونه تاریک بود و دلگیر. زمان جنگ بود. تلویزیون برنامه کودک نداشت. و من رفتم به حیاط؛ صدای چرخیدن کلید توی قفل اومد. قبل از اینکه مادرم در رو باز کنه ؛ بازش کردم و گفتم سلااااااااااااااااااااااااام. با شوق و ذوق. مادرم اما از دیدنم خوشحال نشد. نبوسیدم . و دعوام کرد که چرا سر کلاس تو مدرسه شیطنت می کنم. که چرا معلمم از دستم شاکیه ؟ که چه خبرمه؟ و رفت تو خونه. چغولیمو پیش بابام کرد و بعد باران سرزنش ها بود و من بودم و……  و من  بودم و  تنهایی  بود و کودکی ای که اصلا خوب نبود ……. 
اما  هنوز دوستش دارم. کودکی ام را. معلمم را. مادرم را و پدرم را.  و یاد های خانه دلگیر و تاریک را در ان عصر زمستان.


دختر اردیبهشتی

 

 ساعت ۹.۵ شب بود که اومد تو مطب و درو بست و گفت ببخشید یه صحبت خصوصی داشتم ٬ البته نمی خواستم بیام داخل چون فهمیدم پزشک خانم کشیک هستن ٬ اما خب دیگه. حالا می شه بگم؟ گفتم بفرمایید. اما قبلش دیدم که قبض نگرفته . هرچند که درمانگاه دولتی هست و پولی به جیبم نمی ره . اما تازگی ها خجالتو کنار گذاشتم و به مریض هایی که قبض نمی گیرند و فکر می کنن همه چی فی سبیل الله هست می گم: اسمتونو پذیرش یادداشت کردید؟ فقط همینو می تونم بگم  و به همین آقای محترم که بوی سیگار و تریاک و تمام مواد مخدره رو می داد٬ همینو گفتم که گفت: بله بله یادداشت کردم مگه اونجا ننوشته ؟ گفتم نه خیر. ننوشته . گفت ولی من یادداشت کردم اسممو. اسمم رو صفحه ی اول دفترچه هست. بدجوری خودشو زده بود به اون راه. دیگه کاملا واضح گفتم منظورم اینه که قبض گرفتید؟ گفت بله بله. گرفتم. گفتم کو؟ گفت نمی دونم همونجا بوده. نمی دونم بهم گفتن برو داخل. خب منم رفتم. بعید بود از پذیرش. به هرحال فکر کردم شاید اشنایی٬ چیزی باشه و از خیر قبض گذشتم.
گفتم بفرمایید. دوباره تکرار کرد که من نمی خواستم بیام وقتی که فهمیدم شما کشیکید ٬ اما خب.
باز گفتم حالا مشکلتونو بفرمایید:
گفت: والا راستش من٬ رو « چیزم » یه دونه زده . اومدم که شما یه نگاهی بهش بندازین.
خب ٬ یه ذره موندم. نمی شد که همونجا بهش بگم برو ٬ چون بهت مشکوکم که اصلا دونه ای ٬چیزی زده باشه. پرسیدم درد داره؟ نه. خونریزی داره؟ نه. تورم و گرمی داره اطرافش؟ نه. زخمی شده ؟ نه. چند روزه ایجاد شده؟ دو - سه روزی می شه.
خب مسلما وضعیت اورژانس نبود و راستش رو بخواین من اصلا دلم نمی خواست که معاینه اش کنم.نه. همیشه اینطور نیستم و بارها تو اورژانس ها همچین مواردی پیش اومده. اینجا اما موردش فرق می کرد.این آقا از اول یه جورایی بود. مونده بودم چکار کنم که یهو جرقه ای در مغزم روشن شد و گفتم ٬ خب برای اینکه خوب و کامل معاینه بشین٬ اینجا همیشه عصرها پزشک آقا داره. حتی فردا صبح هم از ساعت ۷.۵ آقای دکتر تشریف میارن. می تونین صبح زود بیاین که خوب و دقیق معاینه بشین.
یه کم موند و فکر کرد و بعدش گفت: نه. خب ٬می دونین؟ عقبم دونه زده. چیزم نزده !
ای بابا ! گفتم: منظورتون مقعدتونه؟
 گفت :بله. فکر کردم شاید بباسیلی ٬ چیزی باشه. حالا شما یه نگاهی بندازین ببینین بباسیل نباشه یه وقت.
ای بااابا . این چه بباسیلیه ! که نه درد داره نه هیچی و حالا که اذیتت نمی کنه الان اومدی اورژانس که چی؟ باز پرسیدم یبوست داری؟ نه. خونریزی هنگام دفع مدفوع داری؟ نه. درد داری؟ نه.
خب . این بار دیگه حرصم گرفت و اصلا دودل نشدم و گفتم: خیله خب. من برات پماد آنتی هموروئید می نویسم برای امشب. در هر صورت فردا بیا که آقای دکتر معاینه ات کنه شاید اصلا یه مشکل پوستی داشته باشی که نیاز به بررسی های بیشتر داشته باشه.
گفت باشه و رفت. داشت می رفت گفت : پس پول ویزیتمو بده !
پی نوشت :
خب ته دلم ناراحتم که معاینه اش نکردم. هنوز نفهمیدم که الکی اومده بود یا واقعا مشکلی داشت.
 

دختر اردیبهشتی

 


امروز یک مریض آمد  . صداهای ریویش افتضاح بودند.... عامیانه به زبان خودش گفتم:« سینه تان که خراب است ! »
جواب داد:« سینه مالامال درد است ٬ ای دریغا مرهمی ! »
مریض حاضر جوابی بود. خوشم آمد..
البته متاسفانه نفهمید که من همه ی شعر هایی که می خواند را بلدم هاااا . حیف شد .. یک مشاعره باهاش می شد راه انداخت. ازین مریض ها کم پیدا می شوند.. اما رویم نشد.

دختر اردیبهشتی

 

وقتی که کلاس دوم دبیرستان بودم کتابی خوندم به اسم خاطرات یک دختر جوان . بعد از اون بارها و بارها و بارها این کتابو خوندم... خیلی دوستش داشتم. هنوز هم دوستش دارم. اون یک داستان واقعی بود که از روی دفترچه ی خاطرات یک دختر نوجوان نوشته شده بود که به مدت دو سال با خانواده اش و خانواده ی یکی از دوستانش در جریان جنگ جهانی دوم نوی یک پناهگاه به طور مخفی زندگی می کردند. ماجراهای پرفراز و نشیب و بعد هم آخر و عاقبت« آن».

بارها و بارها و بارها توی خیالم به آن و پیتر فکر کردم. آن رو مجسم می کردم که می رفت پیش پیتر. قیافه ی پیتر رو مجسم می کردم.. و فکر می کردم به آن و غصه می خوردم که چرا اینجوری تمام شد... همیشه و همیشه و همیشه...

و حالا امروز صفحه ی اول یاهو عکس آن فرانک و پیتر رو گذاشته بود ... هیجان انگیز بود.. دوباره یاد تمام خاطراتم افتادم....

آن عزیز احساساتی....

عزیزم٬
آیا در دنیا چیزی زیباتر از این پیدا می شود که جلوی پنجره ی باز بنشینید٬ به طبیعت بنگرید ٬ به آواز پرندگان گوش دهید ٬آفتاب بر شما بتابد و عزیزی در کنار شما باشد ؟ در کنار او احساس آرامش می کنم.
آه خدا کند دیگر کسی مزاحم ما نشود . حتی موسشی.
                                                         دوست شما: آن

 .


دختر اردیبهشتی

 

برف مي بارد، برف سفيد باك !


این یادداشت توسط سرویس SMSblog ارسال شده است.

دختر اردیبهشتی

 

دوستت دارم را ٬  من ٬

دلاویزترین شعر جهان ٬

یافته ام.


دختر اردیبهشتی

حيرت!


از رفتنت دهان همه باز ......
انگار گفته بودند:
                    پرواز! 
                    پرواز!

حیف شد. روح واقعا لطیفی داشت.

**
نمی خواسم بیام و بنویسم. راسش اصن حوصله موصله ندارم.اما دلم بدجوری گرفته.اصنم نمی دونم چرا؟  نمی دونم چرا غصه دارم الکی ملکی.
احساس می کنم وبلاگم درپیتی شده. با دل خجستگی توش چیزی نمی نویسم.
دخترعموی عشق دوران کودکیم دچار ترومبوسیتوپنی شده و امروز بون مرو شد....شاید واسه همین غمگینم...شایدم واسه قیصر امین پوره .....آره . شاید. یه زمانی چقد شعراشو می خوندم و تو وبلاگم می نوشتم....بعضی شعراشو حفظ بودم. از بچگی ازش خاطره دارم. از کلاس چاهارم که واسه اولین بار سروش نوجوان خریدم.....

**
با حالت گریه و غم و غصه و ناراحتی ٬ رفتم تو آشپزخونه ! دیدم یه دونه لاکم بالای کابینته. منم ورداشتم با حرص ناخونامو لاک صورتی زدم. حالام حوصله ندارم پاکشون کنم. فردا با همین لاک می رم سر کار. اصن به درک.

**
دلم کفش کتونی قودقودی رنگ می خواد.

**
دوس دارم زودتر سه شنبه بیاد. دلم تنگ شده.

**
مریض میاد پیشم خانوم ۲۸ ساله. تو این فاصله دو بار ازدواج کرده. سه چاهار تا بچه داره. معتاد بوده به مدت چند سال ٬ بعدش الان دو سال هست که ترک کرده... من نمی دونم اینا کی وقت کردن انقدر اکتیو باشن؟
ما که نفهمیدیم این ۲۸ سال زندگیمون چه جوری گذشت...

**
خیلی وقته کلاس خطمو نرفتم. تازه داشت دسم راه می افتاد .

**
دیگه غم یکی دو تا نیست............................


دختر اردیبهشتی

 

** دیروز دوباره با مامان صحبت کردم. هیچی حل نشد. هیچی عوض نشد. کماکان همه رو نظرشون مصر هستند و من دیگه خسته شدم و از اون طرف هم که حامی ندارم و اونم فک می کنه من باهاش روراست نیستم و خودم بیشتر از همه خسته شدم و می خوام اصن همه چی کن فیکن شه . من اصن این زندگی رو نمی خوام که تازه این اولشه و روزای جوونی و خوشیمه....

**سخته وقتی با هزار تا فکر و خیال و فشار عصبی می ری سر کار٬ هی سعی کنی با این و اون برخورد خوبی داشته باشی و حواستو جم کنی و باهاشون خوب صحبت کنی هر چند که حرفای بی راه بزنن.

** دیروز یه پسر جوون اومد پیشم که گلودرد چرکی داشت و بهش گفتم که اینجوریه. بعدش گفت من هر سال دقیقا این موقع و این روز از سال اینجوری می شم. چرا دقیقا تو این روز ٬من دچار این مریضی می شم؟ گفتم نمی دونم. دوباره پرسید ممکنه که این مریضی و چرک گلوم ٬ منو دچار عفونت معده کنه؟ گفتم : نه. دوباره گفت ممکنه من اول عفونت ریه گرفته باشم٬ بعدش گلوم درد گرفته باشه و چرکی شده باشه؟ گفتم نه. اولا که خیلی بعیده . ثانیا که من صدای ریه تو گوش کردم ٬ مشکلی نداشت. باز می پرسه من همیشه ۵-۶ تا پنی سیلین می زدم. الانم بنویس ... دیگه گفتم نه و یکی کافیه و  نسخشو دادم دستش و گفتم مریض بعدی بیاد....

شب هم یه خانومه ( که هم جوون بود هم خیلی امروزی ) با دو تا بچه ی ۴-۵ ساله اومده و می گه این بچه ی من تب کرده و « ... » شم می خاره. یه بار ٬ دو بار ٬ سه بار ٬ این کلمه رو تکرار کرد . آخرش من کفری شدم گفتم خانوم «...» یعنی چی؟  بگو مقعد  ... بعد یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم می ندازه می گه : خب همون مقعد ٬ می دونم. بلدم ولی خب «...»  شه دیگه ٬ می خاره !....
ای خدااااااااااااااااااااااااااااا

** گل بگیرن در اداره ایو که همه چیش با پارتی بازی باشه. اون وقت می گن چرا جوونای ما همه افسرده ان؟ چرا همه بی کارن؟ چرا همه الن و بلن....
دقیقا یازده ماهه که ثبت نام کردم برای قرارداد ٬ تو شبکه ی بهداشت . ولی به وضوح سر دوونده شدم..حالا کسی که یه ماهم نیست که اومده ٬ خیلی خیلی راحت و به آسونی آب خوردن ٬بدون موندن تو نوبت٬ رفته سر کار....
خب درسته. من اصلا کار تو شبکه رو دوست ندارم  ولی چون ثبت نام کردم ٬ مجبور شدم دنبالشو بگیرم تا ببینم چی می شه...لعنت به این روابط زنجیره ای که همه چیش بدون هیچ عدالتیه. اون از طرح رفتنم. اینم از این...
این همه درس خوندیم و عذاب کشیدیم...شدیم پزشک...حالا هر کی از راه می رسه یه چی بارمون می کنه...
تو سیستم کاری و اداری که دیگه نگو....
وقتی کشیکی محاله دو دیقه بتونی بری بالا. یه آبی بخوری یا یه لحظه بری دستشویی حتی...همچین «دکتر کو؟ دکتر کو؟ » می کنن که انگار دکتر نوکر باباشونه...حالا همین مردم هر جایی برن می تونن دو ساعتم معطل شن ها.....ولی ...

انقدر از همه چی زده شدم که هیچ انگیزه ای برای قبولی تو رزیدنتی ندارم و کاملا درس و کتابو بوسیدم گذاشتم کنار.....

* من خیلی عصبانیم. احتمالا این پستو بعدن پاک می کنم..... فعلا حوصله ی خودمم ندارم.


دختر اردیبهشتی

Keshikam ala'n

ala''n delam yek sabad roya mikhahad..Ba setare''i dar aseman,ba negahe garme dust dashtanie to.Buse hayat ra befrest samte aseman.Migirameshan.


این یادداشت توسط سرویس SMSblog ارسال شده است.

دختر اردیبهشتی

سلام

و دوستت دارم جيز تازه اي نيست معذلك جيزيست كه از هرچیز بيشتر دوست دارم.


این یادداشت توسط سرویس SMSblog ارسال شده است.

دختر اردیبهشتی

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

دختر اردیبهشتی


نویسندگان
دختر اردیبهشتی


آرشیو من
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
اسفند ۸٦
دی ۸٦
آبان ۸٦
شهریور ۸٦
تیر ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
فروردین ۸٥
آذر ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
فروردین ۸٢
اسفند ۸۱
بهمن ۸۱
دی ۸۱
آذر ۸۱
آبان ۸۱


لینک دوستان
شازده کوچولوووووو
روهام
لولی وش
come what may
حرفهای لطيفه
گوشه گير
pamenar
کو
منم يه روزدکترمی شم
هوس های من
نگارنده در نگارستان
قابيل؛مجله داستان و شعر
باطعم توت فرنگی
ياقوت سبز
يار با ماست
NoBuddy
اروس
جزيره ی ناشناخته
چلچله ی شمالی
پاورقی های اميرخان
گالری عکس
persian medlogs
نيش عقرب
برگی از دفترچه ی ايام
ساناز
يک پزشک
در علفزار
پرنده ی لگدزن
بازتاب نفس صبحدمان
چی بگم وقتی حالم بده
نفس عميق
موسيقی زندگی
ماهی سياه کوچولو
بوتيمار
سبکبال
زهرا
آلما
رفا
لبخند چشم تو
يادداشت های یک پزشک
روزتکراری
ساره
دريای سرخ سرخ
آرامش انسوی خيال
روزارديبهشتی
آفسايد
هديه لحظه ها
برگ زرد خط خطی
خونه شکلاتی
زمزمه شبانه
شعرواره
مهرستان
تنهاصداست که.....
نوشته های اتوبوسی
دلشوره های من
از دريچه ی ماه
آونگ خاطره های ما



آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0